دل انگیز

دل انگیز صفحه سرگرمی

من با زن اولم بیست سال تفاوت سنی داشتم. وقتی از آلمان رفتم افغانستان که زن بگیرم، مادرم فهرستی از بیست دختر را پیش رویم ...
20/02/2025

من با زن اولم بیست سال تفاوت سنی داشتم. وقتی از آلمان رفتم افغانستان که زن بگیرم، مادرم فهرستی از بیست دختر را پیش رویم گذاشت و گفت: «انتخاب با خودت!» هیچ‌کدام را ندیده بودم، هیچ‌کدام را نمی‌شناختم، چون زمانی که به سفر رفتم، هیچ‌یک هنوز به دنیا نیامده بودند. مادرم گفت: «ببین، این شهناز است، دختر صوفی نبی، این زلیخا است، دختر عمه‌ات، این فلانی است…» گفتم: «مادر، من از همه این‌ها خیلی بزرگ‌تر استم!» دستش را روی دهنم گذاشت و گفت: «هیس! تو فقط انتخاب کن، هیچ‌کسی جرأت رد کردن ندارد. اگر دخترها نپذیرند، پدر و مادرهای‌شان قبول می‌کنند. حالا همه مردم قریه برای داشتن یک داماد اروپایی دعا می‌کنند. تو خودت را پیر نگیر، اینجا برای همه جوان استی، خیلی جوان! اینجا جوان‌ها از پس مخارج عروسی برنمی‌آیند، مگر کسی به این‌ها دختر می‌دهد؟ نه، بابا، نه!»

آخرش مادرم گفت: «اصلاً نیازی به انتخاب تو نیست، من که همه را می‌شناسم. هیچ‌کدام به پای نازدانه نمی‌رسد، نه قد و بالا و نه زیبایی‌اش. خودم می‌روم و دست‌پر برمی‌گردم.»

آن روز صبح که قریه زیر نور سرد خزان آرام گرفته بود، پدر و مادرم برای خواستگاری رفتند. وقتی برگشتند، شاد و خندان بودند، جوک‌های عجیب می‌گفتند، چیزهایی که تا آن روز نشنیده بودم. مادرم گفت: «تا پای‌مان را در دهلیزشان گذاشتیم، چشم‌های‌شان برق زد. می‌فهمیدی که آمده‌ایم خواستگاری. علی‌کرم زوار از همان اول شروع کرد به چاپلوسی. ما اگر نمی‌رفتیم، خودشان برای خواستگاری می‌آمدند! برای‌شان از خدا بود!»

پرسیدم: «نازدانه هم راضی بود؟»

انگار این موضوع برای مادرم اهمیت نداشت، گویا اصلاً از نازدانه نظر نپرسیده بودند. دستش را روی زانویم گذاشت و گفت: «نازدانه چرا راضی نباشد؟ مگر بیشتر از تو گیرش می‌آید؟ هر دختر عاقلی باید راضی باشد، وگرنه اینجا می‌ماند و پیر می‌شود.»

خواستگاری، آشنایی، تشریفات… همه زود تمام شد. اما روزی که برای اولین بار نازدانه را دیدم، غمگین بود. در چشم‌های سیاه و در تار و پود گیسوانش اندوه گیر کرده بود. همان لحظه حس کردم او هنوز یک کودک است، بی‌خبر از دنیای بزرگ‌ها. ولی سخنان مادرم مثل پرده‌ای بود که دور عقل و انصافم کشیده شده بود. با خودم می‌گفتم: «زیباترین دختر قریه را گرفتم، چرا باید غمگین باشم؟» خودخواه شده بودم، طوری که انگار سال‌ها زندگی در اروپا، آن قوانین بشردوستانه، آن احترام به حقوق اطفال، همه را فراموش کرده بودم.

عروسی کردیم، عروسی‌ای نامدار، با شور و هیجان. هیچ‌کس راجع به این تفاوت سنی حرفی نمی‌زد. روزی که سندهای تولد نازدانه را جعل کردیم و سنش را بالا بردیم، غمگین بود. فردایش هم غمگین بود. روزی که خداحافظی کردم و آمدم آلمان، باز هم غمگین بود. مادرم می‌گفت: «تشویش نداشته باش، دختر خجالت می‌کشد. خوب می‌شود!»

زود کارهای مهاجرتی‌اش را تمام کردم، خانه را آماده ساختم، قرار شد زنم همراهم بیاید. خیال می‌کردم زندگی ما عالی خواهد شد. اما روزی که از میدان هوایی نازدانه را گرفتم، غمگین بود. هرچه می‌پرسیدم، جواب‌های کوتاه و بی‌ربط می‌داد. چند وقت که گذشت، خواستم با او واضح صحبت کنم، نشد. انگار برایش هیچ اهمیتی نداشت. شبیه این بود که روح یک کودک در خانه‌ام آمده باشد. می‌خواستم زبان یاد بگیرد، با من اُنس بگیرد، سن و سال مرا بپذیرد، اما نمی‌شد.

یادم است، یک روز دستش را گرفتم و به بازار و رستورانت بردم، برایش لباس بخرم، شهر را نشانش بدهم. همان روز همه‌چیز خراب شد. فروشنده گفت: «آقا، دخترت خیلی زیباست!» مهمان‌دار رستورانت کلاهش را پایین آورد و با مهربانی گفت: «آقا، با دختر زیبایت خوش آمدی!»

نمی‌دانستم نازدانه متوجه این حرف‌ها می‌شود یا نه. شاید می‌شد، چون خیلی زود خسته شد و گفت: «برویم خانه.» دیگر هیچ نگفت.

به خانه که رسیدیم، پالتویش را کشید و مستقیم کنار پنجره نشست. به بیرون خیره شد، به رودخانه، به جنگل. می‌خواستم با من حرف بزند. زن من بود! من او را از افغانستان آورده بودم، هزینه کرده بودم، تلاش کرده بودم. اما آیا یک لحظه نباید به خودم فکر می‌کردم؟ به این تفاوت؟ به این فاصله و سردی؟ چرا تمام این حس‌ها در من فلج شده بود؟ چرا منطق در من مرده بود؟ چرا نمی‌توانستم خودم را جای او قرار دهم؟

دیگر هرگز با من بیرون نرفت، هرگز نخواست غذای رستورانت بخورد. تمام راه‌هایی که به من ختم می‌شد، برای او زجرآور و آزاردهنده بود. از رفتارش معلوم بود، از اینکه حتی یک‌بار هم در چشم‌های من نگاه نکرد، معلوم بود. آه، چه روزهای سختی، چه لحظه‌های شرمگینی!

آن شب سرد زمستانی، همان شبی که رودخانه یخ بسته بود، درختان زیر برف خم شده بودند، همان شب برای اولین بار کمی حرف زد. گفت: «حالم خوب نیست.» و بعد گریه کرد. شبیه یک اسیر که از آزادی می‌ترسد، شبیه پرنده‌ای که پرواز را دوست ندارد… شبیه… شبیه… نمی‌دانم چگونه وصف کنم. خودش را بغل گرفته بود، زانوهای کوچکش را، کودکی‌اش را…

رفتم بخوابم، اما او هنوز به رودخانه زل زده بود، به جنگل، به تاریکی‌های دوردست.

صبح که بیدار شدم، انگار همه‌چیز خواب بود، انگار تمام زندگی‌ام یک خواب بود. نازدانه نبود. اتاق‌ها را گشتم، نبود.

دیدم روی یک کاغذ کوچک چیزی نوشته و درون گلدان گذاشته است:

«دنبال من در هیچ‌جای این دنیا نگرد، در هیچ شهر و کشوری. من دیگر در هیچ‌جای این جهان نیستم.»

فیسبوک دل انگیز

Address

Kabul

Website

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when دل انگیز posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Share

Category