داستان های جالب

داستان های جالب بیاید و از داستان های کوچک بنده لذت ببرید

03/11/2025
روز های سختی زندگی همیشه چشم در امیدم، باخودم میگویم فردا روز بهتری خواهم داشت هرروز میگذرد و من بزرگتر میشوم و زندگی با...
16/06/2025

روز های سختی زندگی

همیشه چشم در امیدم، باخودم میگویم فردا روز بهتری خواهم داشت هرروز میگذرد و من بزرگتر میشوم و زندگی بار هایش سنگین تر و بیشتر میشود. گاهی اوقات تصمیم میگیرم که بیخیال همه ای زندگی شوم راحت بخوابم و دیگر اصلا بیدار نشوم. این تجربه برای همه ای ما اتفاق افتاده است که یک روز آرزوی مردن را کرده باشیم.
حالا درست در قسمت از زندگی قرار گرفتم که هر روز بیشتر از دیروز برایم زندگی سختر و بدتر میشود. گاهی از شدتت فکر سرم درد میگرد.
گاهی اوقات حزیون میگویم با خودم. ولی چی کنم زندگی قرار نیست به این ساده گی ها تمام شود و من از این همه دغه دغه و فکر آزاد شوم. آنقدر فشار زندگی زیاده است که بعضی اوقات احساسی تنهایی شدید میکنم و به تنها دوستم موبایل روی می آورم درکل حق با من است چون سرنوشت واقعا یک زندگی خیلی خوب و قشنگ برایم بدهکار است ما دوازده سال درس میخوانیم شبانه روز تلاش میکنیم ولی بازم به زندگی رویایی که داریم دست نمیابیم. چون سطح توقع های من آنقدر بزرگ است که نمیشود در این کشور کوچک به وقع بپویندد.
من در سال 1403. و قرن بیست یکم زندگی میکنم. مردم این دوره آنقدر به یکی دیگر خودشان بی اعتمادن که نمیتوانم بگویم.
ما در کتاب های قدیم خوانده ایم که در گذشته مردم چگونه به هم دیگر مهر محبت داشتن و با هم خوش خرم زندگی میکردن ولی حالا برادر به برادر اعتماد ندارد پسر به پدر و پدر به پسر از دیگران چی بگویم حالا.
میدانی چیزی به نام پول که کاغذی بیش نیست امروزه همه را تحت تاثیر قرار داده و ما نمیتوانیم بیدون پول یک روز را سپری کنیم همه مردم اول از همه عاشق پول استن و بعد عاشق زندگی. حالا سرنوشت همه چی را پول در نظر میگیرد. واقعا خیلی جالب است وقتی پول داشته باشیم همه مارا آدم حساب میکنن حتی اگر بدترین آدم جامعه باشیم وقتی پول داشته باشیم میشویم با شخصیت و با اعتبار و آدم بسیار عالی. ولی زمان که پول نداشته باشیم مارا نمیشناسند حتی مارا در جمع خوشان قبول ندارند و احساس میکنن وقتی کسی پول ندارد در جمع باشد آنها حقیر میشود.
اینها بخش از کوچک مشکلات زندگی است که برای شما باز گو کردم.
شاید برای هرکس متفاوت باشید ولی دیدگاه من نسبت به زندگی همین است که گفتم. چون واقعا همه حرف های که گفتم اتفاق افتاده است و خودم با چشمای خودم و دیدم همچنان تجربه کرده ام.
دور از همه این ها مسعله ای ازدواج هم که میشود به اولین چیزی که اشاره میشود پول و خانه و مال و منال است وگرنه هیچ کس برایت دختری نمیدهد
ما مردم حالا در عروسی آنچنان از داماد توقع داریم که فکر نمیکنیم که آیا داماد میتواند پرداخت کند یا هم از توانش برمی آید یانه
ولی هیچ کس به این چیزا فکر نمیکند همه دنبال این هستن که از دیگران کمتر نباشن خوب درکل بگویم این هم رقابتی است وقتی یکی پول دارد عروسی مجلل میگرند ولی دیگری که ندارد همه میخواهد مثل همان عروسی مجلل داشته باشد. و این است کاسه کوزه سر داماد میشکند و بیچاره میشود
خوب ازین بگذریم این مشکلات جزعی است.
درد ما مردم حالی این است که با این همه پول داشتن نمیتوانیم بازم خوشبخت باشیم چرا.
چون ما پول را خوشبختی میدانیم و همه وقت مان را صرف پول درآوردن میکنیم.
خیلی سخته که حالا جای برای محبت کردن نیست جای برای خوشی نیست جای برای زندگی نیست ما حالا زندگی نمیکنیم کوشش میکنیم که زنده بمانیم.
ولی آروز دارم روزی همه دست ازین کار ها بردارند و به زندگی واقعی برگردند
باز همان جمله هست که میگویم نان و پیاز پیشانی باز.
واقعا جمله ای قشنگی است یعنی که میشود در کمترین حالت ممکن هم خوشحال باشیم و زندگی کنیم و حالی بهتری داشته باشیم.

موضوع ⁦:⁠-⁠!⁩ آشنایی. روز شب همچنان در حال گذر است و من هم در تلاش برای ساختن یک زندگی عالی و پراز موفقیت. زندگی سختی ها...
16/06/2025

موضوع ⁦:⁠-⁠!⁩ آشنایی.

روز شب همچنان در حال گذر است و من هم در تلاش برای ساختن یک زندگی عالی و پراز موفقیت. زندگی سختی های فروانی دارد ولی من پیش هیچ کدام سرخم نکردم و شکست را پذیرا نبودم ادامه دادم و همیشه موفق شدم.
شایعه های به گوشم میرسید که حکومت تبدیل خواهد شد و طالبان حکومت کشور را بدست خواهد گرفت. من همچنان در حال زندگی پراز مشغله خودم بودم. محرم سال 1400 روز ششم محرم بود که آوازه ها خیلی پرشور و خیلی شدید شده بودن که تمام کشور دست طالبان افتاده و حکومت امارت اسلامی وارد افغانستان شده روز هفت محرم روزی تبدیلی حکومت جمهوری به امارات اسلامی نامیده شد و تمام جمعیت از ترس به سوی میدان هوایی کابل هجوم بردن و همه قصد رفتن ازین کشور را داشتن. دغه دغه رفتن همه ای وجود من را فراگرفته بود سه شب در دهن دروازه های میدان هوایی کابل گذراندم و پس از آن دوباره برگشتم و به زندگی عادی روز مره خودم ادامه دادم.
حال حوصله ای قدیم نمانده بود حتی انگیزه برای دوباره شروع کردن نداشتم.
رفیق و دوست و آشنا همه بی انگیزه بودن و همه طوری رفتار میکردن که انگار دیگر همه چیز تمام شده و روزی دیگری وجود ندارد.
سال 1400 تمام شد‌. و زندگی همه به روال قبلی برگشت ترس و بیمی که از طالبان داشتیم زندگی همه ای مان خیلی دشوار کرده بود
در میان این همه دغه دغه ها و دشواری ها شبی در صفحه های مجازی متوجه دختری شدم و او صورتی ساده ای داشت به لبش همیشه لبخند داشت تقریبا ده دقیقه وارد پروفایل آن دختر شدم و نگاه کردم تمام عکس و پست های که گذاشته بود در همه ای آنها لبخند زده بود با خودم گفتم عجبه مگر میشود در همچین لحظه ای خندید! در اوایل برایم خیلی غیر قابل باور بود که در میان این همه مشکلات و دغه دغه ها بخندد.
ولی با خودم فکر کردم مگر چی میشود آدم دایم شاد باشد زندگی همیشه سخت نیست ما زندگی را برای خودمان دشوار میسازیم
در همین فکر بودم که صفحه ای این دختر خانم را دنبال کردم
من با خیلی آدم ها حرف زدم روبرو شدم و حتی رفیق بودم و یک مدتی را وقت گذراندم ولی هیچ کدام من را تحت تاثیر خودش نبرده بود
تا اینکه این خانم خوشکل و مهربان جسور را دیدم. تصمیم گرفتم پیام بدم ولی با خودم گفتم مگه جواب من را میدهد. سه روز پشت سر هم مسج دادم ولی جوابی نگرفتم داشتم ناامید میشدم که یک شب دیدم جواب داده و اونم خیلی مودبانه و محترمانه. درست تاریخ آشنایی یاد من نیست ولی در اواسط سال 1401 بود که با این دختر خانم کمی آشنا شدم. آهسته آهسته آشنایی مان بیشتر میشد.
دوست داشتم کمی بیشتر این دختر را بشناسم ولی راه برای حرف زدن با این دختر خانم را بلد نبودم من مسج میکردم و او بعد از دو روز جواب میداد یا هم بعداز چندین روز جواب میداد.
من یک خاصیت خوب بگوم یا بد بگوم دارم که آن هم اینه وقت یکی به چشمم بیه هی موخایم بیشتر بشناسم کلن حس کنجکاوی مه خیلی زیاده در همچین مواردی.
مشکلات زندگی من دوبرابر شد و از صفحه های مجازی چند وقتی دور شدم و بعضی اوقات حتی یادم میرفت که گوشی خودم را چک کنم که چی خبره.
سال 1401 تمام شد و شروع 1402 برای من خیلی دشوار بود بعضی از مشکلات آنقدر بزرگ بودن که از توان من بیرون بودن و تنها کاری که میتوانیستم تماشا کردن بود و حرف زدن آنقدر درگیر مشکلات بودم که سال را درست نفهمیدم چگونه گذشت. کم کم مشکلات برطرف شد و من هم دوباره روی آوردم به صفحه های مجازی.
آغاز سال 1403. برای من خیلی خوب بود رفتنی ها رفتن و ماندنی ماندن
آه! هواسم نبود بین این همه دغه دغه خودم را معرفی نکردم ببخشید؟
من آرمان باتوری استم 23سال سن دارم و این داستان که مینویسم درباره آشنایی من با دختری خوشکل و مهربان و جسور به اسم زهرا رسولی است.
زهرا دختر خانم مهربان و جسوری که من در صفحه های مجازی پیدایش کردم بود. با خودم گفتم آیا میشود رفیق من باشد؟
کم کم با زهرا آشنا شدم و صمیمیت بیشتر شد. چندی گذشت و زهرا خانم بین یک ماه و دوماه از صفحه های مجازی رفته بود دلیلش ره نمیدانم ولی چند وقتی نبود. دوباره برگشتنش هم خیلی جالب بود مثل همیشه لبخند روی لبایش داشت و قشنگ حرف میزد. درکل دلبری میکد و همه را مات و مبهوت خودش کرده بود.
من با دخترای زیاد دوست بودم آشنا بودم و خیلیارع میشناسم ولی زهرا از همه متفاوت بود رفتارش گفتارش طرز فکرش و چهرهش واقعا قشنگ بود. من همیشه میگم زیبای در ساده گیست و زهرا مثل همین ضرب المثل من بود
ساده بود ولی خیلی زیبا ❤️ .
در تاریخ 1403. ماه دهم بود که یک فرصت طلایی پیش آمد برای رفتن به امریکا این فرصت طوری بود که باید یک فامیل جوان باشد مثلا یک پسر و یک دختر جوان.
من پس از فکر خیلی زیاد.
به فکرم رسید برای زهرا خانم پیشنهاد بدهم و زهرا خانم یار سفر من شود با کمال ناباوری آنقدر قشنگ قبول کرد و گفت من با توو میروم و آنقدر صمیمی برخورد کرد که من فکر کردم من ده سال است که زهرا را میشناسم. و در مدت کم شناخت که از زهرا دارم خیلی زیاده.
مثلا. زهرا دختری اجتماعی است دختری است که قشنگ همه چیز را بلده و میدانه کجا و کی باید حرف بزنم و شوخ طب باشم.
گرچند تا حال از نزدیک و روبرو با زهرا صحبت نکردم ولی احساس میکنم یک دختر متفاوت از همه دختراست.
اخلاقش .مهربانیش . رفتارش . گفتارش . و در آخر صمیمیتش و چهره اش خدای جذابیت است.
امیدوارم زهرا خانم ره که پیدا کردم نگهدارم و بتانم خودمه ثابت کنم و جلب اعتماد کنم.
در این دوره و زمانه آدم پیدا کردن خیلی آسانه و راحت پیدا میشه. ولی نمیشه به هر کس اعتماد کرد نمیشه با هر کس صمیمی شد و نمیشه با هر کس رفیق شد.
شناخت آدما خیلی مهمه.
زهرا خانم یک انرژی مثبتی است که توجه من را خیلی جلب کرده.
و هرکسی نمیتواند که انرژی مثبت بدهد برای کسی. و اگر کسی را دارید دوست .رفیق. یا هم خانواده ای که ازش انرژی مثبت میگیرید نگهشدارید و قدرش را بدانید.
نصیحت من در آخر اینه که آدمای منفی زندگیت را حذف کن مهم نیست اینکه کی باشد. یا اینکه چند سال است میشناسید. فقط آدما منفی زندگی خودتان حذف کنید.
امیدوارم لذت ببرید زندگی تان پراز خوشی و پراز شادی باشد.

Address

Dasht_e_barchi
Kabul
1024

Website

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when داستان های جالب posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Shortcuts

Share

Category