27/12/2025
امروز دوباره دیدمش...
بعد از ۱۰ سال!
د موتر، د چوکی پیش روی شیشته بودم.
غرق دنیای خودم بودم که یک صدای خیلی خیلی آشنا گفت: مستقیم... فکر کنم قلبم برای چند لحظه از حرکت ایستاد! راننده چند متر جلوتر توقف کرد.
در موتر باز شد و صاحب صدای آشنا نشست د موتر. جرئت اینکه برگردم عقب و نگاهش کنم را نداشتم. از آینه بغل موتر نگاه کردم.
خودش بود...
خشکم زد.
یک لحظه کوتاه تمام بدنم بیحس شد. داشت به بیرون نگاه می کرد.
یک لحظه سرش را چرخاند و نگاهمان د آینه موتر به هم برخورد کرد. به سرعت نگاهش را ازم گرفت.
نمی دانم اوهم مرا شناخت یا نه...
د طول مسیر از آینه موتر داشتم نگاهش می کردم. مثل همان موقعهای سابق بود.
فقط چنتا خط روی پیشانیش اضافه شده بود... کاش هیچ وقت به مقصد نمیرسیدیم، همانطور که ۱۰ سال پیش نرسیدیم...
اما رسیدیم!
- آقا، ممنون.
پیاده می شوم.
موتر متوقف شد.
در موتر باز شد.
در حالی که داشت کرایه را به راننده می داد اسمم را صدا زد! تمام بدنم یخ کرد.
برگشتم.
میخواستم به اندازه ۱۰ سال دلتنگی،
با تمام وجودم بگویم "جانم"...
اما پسربچهای که از موتر پیاده شده بود زودتر از من گفت: بله مادر؟! لرزش اشک د چشمانم باعث شد تصویر پسرک را تار ببینم. نگاهش کردم و بهش لبخند زدم.
او هم نگاهم کرد،
او هم لبخند زد...💔
#برجستهسازی