روایت شبانه & nightly narrative

روایت شبانه & nightly narrative روایت ساده‌ای از زندگی، احساسات و لحظه‌ها. 🌙✍️

امروز دوباره دیدمش...بعد از ۱۰ سال!د موتر، د چوکی پیش روی شیشته بودم.غرق دنیای خودم بودم که یک صدای خیلی خیلی آشنا گفت: ...
27/12/2025

امروز دوباره دیدمش...
بعد از ۱۰ سال!
د موتر، د چوکی پیش روی شیشته بودم.
غرق دنیای خودم بودم که یک صدای خیلی خیلی آشنا گفت: مستقیم... فکر کنم قلبم برای چند لحظه از حرکت ایستاد! راننده چند متر جلوتر توقف کرد.
در موتر باز شد و صاحب صدای آشنا نشست د موتر. جرئت این‌که برگردم عقب و نگاهش کنم را نداشتم. از آینه بغل موتر نگاه کردم.
خودش بود...
خشکم زد.
یک لحظه کوتاه تمام بدنم بی‌حس شد. داشت به بیرون نگاه می کرد.
یک لحظه سرش را چرخاند و نگاهمان د آینه موتر به هم برخورد کرد. به سرعت نگاهش را ازم گرفت.
نمی دانم اوهم مرا شناخت یا نه...
د طول مسیر از آینه موتر داشتم نگاهش می کردم. مثل همان موقع‌های سابق بود.
فقط چنتا خط روی پیشانیش اضافه شده بود... کاش هیچ وقت به مقصد نمی‌رسیدیم، همان‌طور که ۱۰ سال پیش نرسیدیم...
اما رسیدیم!
- آقا، ممنون.
پیاده می شوم.
موتر متوقف شد.
در موتر باز شد.
در حالی که داشت کرایه‌ را به راننده می داد اسمم را صدا زد! تمام بدنم یخ کرد.
برگشتم.
می‌خواستم به اندازه ۱۰ سال دلتنگی،
با تمام وجودم بگویم "جانم"...
اما پسربچه‌ای که از موتر پیاده شده بود زودتر از من گفت: بله مادر؟! لرزش اشک د چشمانم باعث شد تصویر پسرک را تار ببینم. نگاهش کردم و بهش لبخند زدم.
او هم نگاهم کرد،
او هم لبخند زد...💔
#برجسته‌سازی

26/12/2025

#برجسته‌سازی

26/12/2025

#برجسته‌سازی #فیسبوک

مراقبت از کسانی‌که روزی از ما مراقبت کرده‌اندیکی از بزرگ‌ترین افتخارها است.             #برجسته‌سازی  #مادر  #افغانستان ...
23/12/2025

مراقبت از کسانی‌که روزی از ما مراقبت کرده‌اند
یکی از بزرگ‌ترین افتخارها است.


#برجسته‌سازی #مادر #افغانستان #افتخار #همه #فیسبوک

پنهان‌کاری قدرت است، مردم چیزی را که نمی‌دانند، نمی‌توانند از بین ببرند.
14/11/2025

پنهان‌کاری قدرت است، مردم چیزی را که نمی‌دانند، نمی‌توانند از بین ببرند.

باید آن‌قدر به خودت احترام داشته باشی که از هر چیزی که دیگر به کارت نمی‌آید، برایت خوشی نمی‌آورد یا باعث رشدت نمی‌شود، د...
14/11/2025

باید آن‌قدر به خودت احترام داشته باشی که از هر چیزی که دیگر به کارت نمی‌آید، برایت خوشی نمی‌آورد یا باعث رشدت نمی‌شود، دور شوی.
روایت شبانه & nightly narrative
#آسیا #اکسپلور #فوریو عصای معجزه گر

 روایت شبانه & nightly narrative                      #فالوور  #افغانستان  #بزرگان  #همه  #وایرال  #اکسپلور  #فوریو  #آ...
14/11/2025



روایت شبانه & nightly narrative
#فالوور #افغانستان #بزرگان #همه #وایرال #اکسپلور #فوریو #آسیا

18/10/2025

*داستان واقعی ارسالی یکی از دوستان👇🏽*

*`رومان: رابطه ج ن سی😔`*

*ناشر: رومان نویس📚*

`نشر: روایت شبانه🧚🏻‍♀️`
https://chat.whatsapp.com/DnVuskhTAy53Z4wxQFdqKv?mode=wwt

*قسمت: دوم سوم اخری*

ما هم مثل دگرا جنگ می کردیم دوباره آشتی می کردیم یک شب زیاد شله شد مهم قبول کردم بیایه آمد اما کاش او شب می موردم نمیامد خداوند ببخشم زیاد گناه بزرگی کردم اوشب بیدون ای که دختریم خراب شوه حمل گرفتم او شب وقتی محمد رفت صبح برش گفتم حس عجیبی دارم اگر حمل بگیرم چی گفت تشویش نکو یک ماه گزشت عادت ماهوار نشدم به تشویش شدم گفت برو پیش داکتر اما نمی تانستم به داکتر از مشکل خود بگویم مه هم رفتم دواخانه یک تست گرفتم مثبت بود آنقدر گریان کردم که توان استاد شدن نداشتم برش زنگ زدم گفتم مثبت است گفت برو پیش یگان داکتر یا دوا بخو سقط شوه اما وجدانم اجازه نمی داد ای کاره کنم چون حس مادریم اجازه نمی داد برم
همیشه با هم جنگ می کردیم بعد از چند ماه همه گی می گفتن چرا چاق شدی می گفتم دوای چاقی خوردیم مره ای قسم کرده همه گی با تعجب برم نگاه می کردن به هیچ محفل هیچ جای نمی رفتم چون شکمم بلند شده بود با وجودیکه محمد زیاد دوستم داشت نو ماه که حمل داشتم هیچ رفتار درست نداشت همرایم حتا پیش داکتر می رفتم همرایم نمیامد ماه هشتم حملم صد دل یک دل کردم به دختر کاکایم گفتم مه حمل دارم افتید ده زمین گفت تو چی کردی اگر خبر شوند توره از بین میبرند گفتم تشویش نکو میگم دوای چاقی خوردیم گفتم فقد تو زنگ بزن ده خانه ما بگو مره روان کنن خانه شما بر یک ماه اونجه میباشم گفت درست اس زنگ زدن اول اجازه ندادن پسان گفتن درست اس چون که کاکایم همرای خانم خود رفته بودن دیگه ولایت تنها دختر کاکایم همرای برادر خود بود بس خوب رفتم ماه نو شد پیش داکتر رفتم گفت یکی است دختر نداره طفل تو دختر است برش میتی قبول کردم شب زیاد کمرم درد گرفت فامیدم وقتی ولادتم رسیده رفتم وضو کردم چون کمی خونریزی داشتم نتوانستم نماز بخوانم چند ورق قرآن شریف خواندم زیاد گریان کردم از خدایم خواستم مره بی ابرو نکن سرمه پیش مردم و فامیل خم نکن ساعت سه بجه شب دختر به دنیا آمد مثل دگر طفل ها نبود خیلی گریان کرد دختر کاکایم خورد بود نسبتا نمی فامید چی کنه فقد گریان می کرد هر دوی مان تنها بودیم خودم خود را ولادت دادم چون مه قابله گی خواندیم می فامیدم باید چی کار کنم وقتی دخترم به دنیا آمد زیاد گریان کرد با وجود که مکم در یک تکه بسته کرده بودیمش دستاش را کشیده کلک خود را می چوشید گرسنه بود مهم شیر ندادم گفتم باز جگر خون می شوم ایره ببرن بلاخره او نفر که می گرفت زنگ زدم امد دان دروازه دخترم را بوردن خیلی گریان کردم اما پلانستا عادی بگویم جوره طفل نفتید صبح ساعت یازده بجه از خانه بیرون شده رفتم داکتر پلانستاره اوت کرد خیلی درد داشتم محمد او شب زیاد گریان کرد که مره چیزی نشه یا فامیل خبر نشه صبح وقتی پیش داکتر بودیم ده دست بچه کاکایش برم پیسه روان کرد خودش وظیفه بود آمده نتانست خوب خانه رفتیم چند روز درد داشتم همه با تعجب میدیدن چطو یک دفعه یی لاغر شدیم مه هم چیزی نمی گفتم

داستان واقعی رابطه ج ن س ی

قسمت سوم آخر

بعد از گزشت چند مدت دلم خیلی بری دخترم تنگ شده بود یک شب محمد آمد پیشم خیلی گریان کردم او هم دلداری می داد می گفت خیره هر وقت بهم دگر رسیدیم باز دگه اولاد هم می کنی اما مه که مادر بودم دلم برش می سوخت شب ها وقتی بیدار می شدم گریان می جردم پیش خود می گفتم باید ای وقت شب به دخترم شیر می دادم اما او شیر خشک می خوره چند روز بعد دخارم یک ساله میشه اما ده ای مدت هیچ برم نشانش ندادن هر بار خانی او نفر می رفتم زنگ می زدم می گفتن مه اوره به خواهرم که خارج است گرفته بودم بوردنش اما می فامیدم پیش شان است اما نشانم نمی دادن هنوز هم دلم به دخترم تنگ میشه حرست یک بار بغل کردنش و بوسیدنش ده دلم ناند محمد هم هر بار میره با فامیلش گپ میزنه بیاین خواستگاری فامیلش قبول نمی کنه میگن دو برادر بزرگت مانده یک بیادر کلانش هم مرده دوست داشت او برش اجازه نمیته میگه اگر او دختره بگیری هر دوی تان را از بین میبرم فعلن هم همراهی محمد گپ می زنم اما زیاد جنگ می کنیم او هم تغیر کرده رفتارش کمی سرد شده اما دوستم داره برم میگه هیچ وقت زن نمی گیرم همرایت همو تو می باشم مه هم می ترسم فامیلم به دگه نفر بته باز من دختر نیستم فعلن هم همو خانم که دخترمه گرفته بود شوهرش برم زنگ زد میگه مه اولین بار دیدمت خوشم آمدی عاشقت شدیم همرایم عروسی کو پیش دخترت می برم اما محمده زیاد دوشت دارم نمی فامم چی کنم برم نظر بتین لطفن باید مه چی کنم یک طرف عشقم یک طرف دخترم که باید بیبینمش

پایان داستان

https://whatsapp.com/channel/0029Vaxi3tK3QxRvqayppE3b
لایک کنین

18/10/2025

*داستان واقعی ارسالی یکی از دوستان👇🏽*

*`رومان: رابطه ج ن سی😔`*

*ناشر: رومان نویس📚*

`نشر: روایت شبانه🧚🏻‍♀️`

https://chat.whatsapp.com/DnVuskhTAy53Z4wxQFdqKv?mode=wwt

اسم من سحر قد متوسط چهره سفید موهای خرمایی شش سال پیش بایک پسری اشنا شدم از شناخته های ما است یک روز برم زنگ آمد شماری ناشناس اوکی کردم بعد از سلام احوال پرسی پیش ازی که او خوده معرفی کنه مه شناختمش گفتم تو محمد استی گفت بلی چطو شناختی گفتم خو شناختم دگه وقتی که خورد بودیم هر دوی مان در یک مدرسه درس می خواندیم یک کلمه همیشه عادت داشت می گفت به جای ازیکه چرا بگویه مثلی پنجشیری ها بی می گفت مهم از همو گپ اش فامیدم محمد است خوب من دوست اش نداشتم او هم او وقت دوست نداشت فقد با هم همیشه حرف می زدیم درد دل می کردیم محمد پوهنتون در رشته حقوق درس می خواند من صنف یازده مکتب بودم موبایل پت از فامیل داشتم همیشه حرف می زدیم هر روز وقتی از مکتب می برامدم محمده می دیدم پیش مکتب است صرف به خاطر دیدن مه میامد خیلی خوش می شدم حس عجیبی داشتم بعد از چند مدت موبایلمه بیادر کلانم گیر کرد مسج های محمده خوانده بود محمد دوست صمیمی بیادرم بود تا حد مرگ لتم کرد موبایلمه میده کرد تصمیم گرفته بود محمده از بین ببره فرار کنه ایران اما
بچه کاکایم مانع بیادرم شد خوب چند ماه گزشت موبایل نداشتم همیشه پیش مکتب میامد به دیدنم بلاخره بعد از یک سال یک روز از موبایل صنفیم برش زنگ زدیم حرف زدیم گفت موبایل برت بیارم قبول نکردم اما صنفیم دوست صمیمی ام بود برش زنگ زد گفت بیار برش موبایل او هم آورد در یک دوکان به بهانه سودا خریدن رفتم از پیشش گرفتم چند ماه همو تو ادامه دادیم یک روز از مه عکس خواست مه هم چاپ کرده گی داشتم رفتم برش دادم یک روز نمی فامم سری چی جنگ کردیم عکس ره ازش خواستم برم بیاره ناورد خوب گفتگوی ما زیاد شد هر قدر می گفت به دیدنش نمی رفتم بلاخره یک روز مره گفت بیا عکسته بیگی مهم رفتم بازار تایمنی گفتم بتی عکس ره گفت پیشم نیست مه هم جنگ کردم همرایش همه گی متوجه ما بودن هر جای می رفتم از پشتم میامد هر قدر برش گفتم نمی خواهمت قبول نمی کرد چند مدت قار بودم همرایش بلاخره اشتی کردیم دو سال دگه هم از رابطی ما تیر شد یک روز خانی مامایم مهمان ما کرد رفتیم به نان شب گفت میایم قبول نکردم اسرار کرد بعد ازی که همگی ره خواب بورد زنگش زدم آمد هر دوی مان سری بام دست همدیگره گرفته قصه می کردیم مهتاب هم او شب خیلی زیبا بود بعد از یک ساعت رفت زیاد وابسته همدیگر شده بودیم چهار سال گزشت از رابطی مان همیشه هر چیز برم کار می شد میاورد مه هم برش هر چیز می بوردم خیلی خوش بودیم بعد از پنج سال یک شب مادرم شان خانه نبودن اسرار کرد میایم خانی تان مه هم قبول کردم آمد تا نصف شب قصه کردیم برش گفتم تو ده ای اطاق خواب شو مه دگه اطاق قبول نکرد اجازه نداد بروم ای کاش او شب هیچ اجازه یی آمدن ره نمی دادم برش خوب جایشه را انداختم گفت پیش تو خواب می شوم قبول نکردم زیاد اسرار کردم با هم یک جای خواب شدیم با هم رابطه گرفتیم اما تا حدی نی که دختریم خراب شود بعد ازو او شب زیاد وابسته همدیگر شدیم همیشه که خانی کسی نمی بود شب میامد پیشم مه هم قبول می کردم

https://whatsapp.com/channel/0029Vaxi3tK3QxRvqayppE3b

❤️‍🔥🦋 داستان کوتاه بی بی رادو جان:زمانیکه نام رادو جان  را می شنویم تصور می کنیم قصه عشق یک دختر هندو در ‏شهر کابل است ک...
17/10/2025

❤️‍🔥🦋 داستان کوتاه بی بی رادو جان:

زمانیکه نام رادو جان را می شنویم تصور می کنیم قصه عشق یک دختر هندو در ‏شهر کابل است که چنین
شهرت را بدست آورده است.
بلی بی بی رادو جان ‏عاشقان و دلباختگان زیادی در دربار حبیب اله خان و امان الله خان و در بین جوانان ‏هندو وجوانان کابل داشت.

ولی بی بی رادو جان هرگز عاشق کسی نشد. از خود ‏نشانه عشق باقی نماند. شاید در خفا به کسی عاشق شده باشد ولی از اینکه دختر ‏سردار و پدرش وزیر مالیه
بود از اینرو این راز را او با خود برد.‏

نام اصلي اش «رادا» است، دختر ديوان نرنجنداس وزير ماليه در کابينهء شاه امان ‏الله خان بود. سالروز دقيق معلوم نیست گفته میشود در بین سالهای ۱۲۹۷-۱۲۸۰ ‏شمسی که اواخر عهد اميرعبدالرحمن خان بود چشم به جهان گشوده و در زمان ‏سلطنت امير حبيب الله خان روزهاي نوجواني را خودرا سپری نموده است‎.‎

‏‎.‎پدرش، ديوان نرنجنداس مرد عرصهء سياست و اداره سلطنت امير حبيب الله خان تا ‏اعليحضرت امان الله خان غازي بود.
به گمان اغلب در سال 1867 در شهر کابل ‏ديده به دنيا کشود. مکتب نظامي (حربيه) را که در عصر امير حبيب الله خان تأسيس ‏گرديده بود به اکمال رسانيده و به رتبهء (برگت) رسيد. در مدت اندک به مقام هاي ‏عالي اداري دست يافته است. ‏

دیوان نرنجداس پسر نداشت و دو دخترش رادوجان و خواهرش بی بی رکو جان همیشه همراه ‏پدر بودند و یکجا در محافل رسمی دعوت ها و حتی وظایف رسمی پدر شان را ‏همراهی میکردند۔‎. ‎
هردو دختر با سواد بوده تعلیمات خصوصی را نزد خانواده فراه ‏گرفته بودند.

رادو جان از کودکی لباس پسرانه به تن میکرد و خلاف رسم ان روز های شهرکابل ‏مثل یک انسان عادی و مساوی با مرد ها در بیرون از خانه دیده میشد و کار میکرد ‏او با چهره با نمک و ‌زیبایش شهره کابل شده بود
‎ ‎رادها محبوب جوانان کابل بود و ‏بسیاری از جوانان محله های کابل انزمان و اشراف زاده گان اورا دوست داشتند ‏ولی هیچ یک جرئت اظهار عشق را در خود نمی دیدند.
شاعر بچه گان اهل ذوق و ‏ادب اشعاری در وصف وی سروده بودند که ازان جمله یکی از حماسه های ان ‏دوران را آقای ناشناس در سالهای دهه پنجاه در رادیو افعانستان ثبت نموده بود .‏

‏ دیوان نرنجنداس مرد فاضل ، وطن دوست و ازادیخواه بود ، بطوریکه شاه افغان ‏اورا بصفت عضو برجسته هیئات مذاکره استقلال تحت ریاست محمود طرزی به ‏راولپندی اعزام نمود‎
‏‎25 ‎جولاي سال 1920 هيأتي افغاني به رياست شادروان محمود طرزي به هند ‏برتانوي مسافرت کرد تا معاهده به رسميت شناختن استقلال افغانستان از سوي ‏انگليسها به امضا برسد. گویند مقرری وی به صفت وزیر و فرستادن وی در جمله ‏امضا کننده گان آزادی افغانستان یکی از سیاست شاه امان اله بود.‏

‏«رادو جان با کلاه مخصوص و لباس خاص سوار کاری بیشتر اوقات اسپ سواری ‏میکرد ‏‎.‎رادو جان گاهی تا به پغمان تک و تنها در مقابل نگاه های پر حیرت مردم‌ ‏سوار بر اسپش میگذشت و یک چهره رویایی شده بود‎.‎‏»‏
شاه محمود محمود گوید . ملک و جایداد فراوان در تملک نرجنداس بود از اینرو ‏اشراف زادگان چون شاه محمود خان و شاه ولی خان نیز طلب گار رادو جان بودند.‏
جوانان فرصت اظهار عشق را به این دختر مغرور و زیبا کمتر می یافتن‎. ‎‏ ‏شاعران جوان اظهار عشق خودرا از طریق شعر می نمودند.
شعر خیلی مشهور ‏نام رادو جان را تا حال زنده نگهداشته است. چنانچه جوانی در شهر کابل عاشق ‏رادو شده بود . به بهانه اینکه رادو را پیدا کند سامان بنجارگی را در پشت انداخته با ‏خواندن شعرهای در مورد رادو جان کوچه ها را گذر مینمود.
اقای ناشناس به ‏التماس این جوان آهنگ بی بی رادو جان را سروده است. که آهنگ سر زبانها شد.‏

او دختر دیوان بی بی را دو جان ‏
لاله را قسم دادم که را دو را نسوزان
به شهر خود زمین گیرم تو کردی - چو مجنون پا به زنجیرم تو کردی ‏
جوان بودم که خواهان تو گشتم - خدا پیرت کند پیرم تو کردی
صدا کردی به قربان صدایت - بچینم گل بیآیم در سرایت
بچینم گل ، بیایم تو نباشی - نشانم پسته گل جای پایت

این شعر را بخاطر می سرود که وی از پدر رادو جان می خواست که رادو را نه ‏سوزاند. زیرا در آن هنگام هندوان به دخترهای شان می گفتند که اگر مسلمان شدی ‏یا با مسلمانی رابطه داشتتی ترا می سوزانم‎.‎‏ از اینرو ازدواج مسلمانان با هندو خیلی ‏سخت بود.‏
همچنان در شعر چهار بیتی که در شهرکابل مروج بود نیز اظهار مینمودند

چار گرد قلعه گشتم ‏
پای زیب طلا یافتم
پای زیب طلا از کیست ‏
از بی بی را دو جان است

یا از زیبایی وی تعریف نموده این زیبایی را در قالب شعر سروده اند.‏

گل سر چوکی شیشته می کند دربار ‏
مرا دیوانه کرده د ختر سردار

پس از پایان حکومت شاه امان الله خان دیوان نرنجداس هم مجبور به ترک کابل شد ‏در ان روز ها اداره حبیب اله کلکانی غیر از خود شان کسی دیگر را به خصوص ‏دیوان نمیخواستند ، رادو جان ‌ با خانواده خود به هندوستان مهاجرت نمودند‎ .‎
در باره ازدواج و زندگی بعدی رادو جان پس از مهاجرت هیچ معلومات دقیق ‏موجود نیست‎ .‎ولی بعضی ها گویند که در هندوستان با مردی عروسی کرد و ازین ‏وصلت هیچ وارثی بدنیا نیامد .

گویند رادو جان پس از باز گشت به وطن الی دهه ۴۰ زنده بود و پس از آن ‏جهان فانی را وداع نموده به منطقه هندو سوزان شیوکی بدست اتش سپرده شد.‏

کنبد کوتوالي و چوک و چتــه
چارباغ و ارگ سرکارت چه شد
رونق هـندوگذر باقي نمـــاند
دخــتر ديوان و دربارت چه شد

10/10/2025

゚viralfbreelsfypシ゚viral ゚viralシfypシ゚viralシalシ #ویرال #برجسته‌سازی #بینندها #هنرمند

06/10/2025

آخرش ر سیکو 🙂‍↔️🫨🫡

روایت شبانه & nightly narrative
゚viralfbreelsfypシ゚viral ゚viralシfypシ゚viralシalシ #برجسته‌سازی #ویرال

Address

Kabul

Website

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when روایت شبانه & nightly narrative posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Share

Category