05/09/2024
၍༓ྀྀྀུུུدلنوشته ၍༓ྀྀྀུུུ
فرض کنیم الان سال (1430)شده ...
ما احتمالا پیر مرد یا پیر زن ناتوانی هستیم که داروهایمان به (3)دسته بعد از صبحانه و ناهار و شام تقسیم شده و فرزندانمان دیگر در خانه نیستند و هر کدام سر زندگی خودشان هستند!
از تمام آرزوهای جوانی فقط چند »ای کاش«مانده و زندگی خلاصه میشود در عکسهایی که گهگاهی نگاهشان میکنیم و خاطراتشان از جلوی چشمانمان که دیدشان تار شده میگزرد دیگر پدر و مادری نیست که انتها هفته مهمانان باشیم خانه پدری مدتهاست فروخته شده است ...
اگر دوستمان برای تولدش ما را دعوت کرده حتما برویم شاید هیچوقت دوباره جشن نگرفت.
ابدا به خاطر بگو مگو های بی ارزش خانوادگی رابطه مان را با فرزند یا پدر و مادر مان قطع نکنیم خیلی وقتها بوده زنگ تلفن بدموقع به صدا در آمده و داغی بر دل گذاشته ...
عمه ای که میخواستیم یک بار در سال بع او سر بزنیم مدتهاست فوت شده و دوچرخه کودکی بچه قرار بود برای دو چرخه سواری ببریمش گوشه حیاط کز کرده 😔
غم انگیز است اگر در سن پیر ما بمانیم و انبوهی از کارهایی که دلمان میخواهد انجام دهیم ولی دیگر نمیتوانیم
در خانه را همیشه باز بگذاریم ؛ سفره را پهن نگه داریم ؛روزی خواهد رسید که خانه خلوت باشد ؛ که ناتوان شویم و اصلا سفره ای در کار نباشد .
اگر مسافرتی را دوست داریم برویم ؛ مهمانی بگیرم ؛ مهمان شویم ؛ گریه کنیم ؛
خواستم بگم :
تا میتونی بگو و بخند و به خودت برس.
نذار چیزایی بی ارزش ارامشت رو بهم بزنه تو یک بار بیشتر به دنیا نمیای پس واسه دل خودت زندگی و هر چیزی که آرامشت رو بهم میزنه یا حذفش کن یا اگه نشد تا میتونی از خودت دورش کن که بعداً داعش به دلت نمونه ...
پس از امروز :
هیچوقت از محبت به همسرمان خجالت نکشیم روزی خواهد رسید که با او نیستیم
هیچوقت روی هیچ ذوق و خواسته فرزندمان پا نگذاریم ؛ او بزرگ خواهد شد و فرصتی برای جبران نیست...
بخندیم ؛بخریم؛بفروشیم؛محبت کنیم؛ ورزش کنیم؛نقاشی بکشیم؛کتاب بخونیم؛تحصیل کنیم و هرکاری را باید در موقعی انجام دهیم...
دنیا هیچ ارزشی ندارد؛هیچ قیدی هم ندارد. کم کم سوی چشمانت توان پاهایت؛ شیرینی زبانت و زیبایی چهره آن گرفته می شود.
خب خب دوستان اینم از دلنوشته امشب دوستان اگر کم کاسری یا قلط املایی یا کدام بی ربطی بود شما بع بزرگ واری خو ببخشین
دوستان خدایی خسته شدم ریکشن بزنن خسته گی رفع شه