30/09/2022
خواب بودم، از خواب پریدم نمیدانم چرا اما حرکتی نداشتم بدنم سست بود، به هزار مشکل خودم را کشان کشان تا پیش کمد دیواری اتاق رساندم لباسی سفیدی را انتخاب کردم نمیدانم چرا اما میخواستم امروز آراسته تر باشم با این که بدنم بی حس بود اما بیشتر از هر روز به خودم رسیدگی کردم، ظاهراً زیبا شده بودم اما ته دلم شور میزد .
صبحانهی نخوردم آهسته آهسته از زینه های منزل پاین میشدم که ناگهان چیزی پیش پایم شد و افتادم.
دوباره بلند شدم و روانهی جای شدم که اصلا دلم نمیشد آنجا بروم اما رفتم.
دیروز استاد خبر داده بود که امروز امتحان آزمایشی است وگرنه هیچ دلم نمیشد بروم اما باید میرفتم، داخل صنف شدم که امروز بیشتر از روزهای قبل جمعیت زیاد است،
چوکی خالی در گوشهای پیدا کردم و نشستم، دیدم همه ساکت است حتا کسی به طرف کسی نگاه نمیکند، با خودم گفتم انگار امروز همه مانند من حس و حال خوبی ندارند انگار همه از مجبوری آمدند خوب به هر صورت خدا میداند تأثیر امتحان است.
تازه ورق ها را توضیح میکرد که استاد به طرف کلکین رفته و لحظهای سکوت کرد، به عقب به ما نگاه کرد لبخندی زد و گفت از بس انتحار و انفجار دیدم از بس وحشت زده شدیم، بیرون کمی سر صدا شد لحظهای فکر کردم که مارا هم غارت کردند هههههه.
به همین گفتگو بودیم که براستی سر و صدا بلند شد و استاد فریادی سر زد و گفت خدایا خودت رحم کن.
نی فرار کرد و نی کاری انجام داد انگار همانجا خشکش زده بود او بما و ما به او نگاه میکردیم که به زمین افتاد دیدیم گیرد وبرش خون پر شد و به همان لحظه چند تایی داخل صنف شد مصلح کرده بودند، دو تایش بیرون رفتند و دروازه را از پشت بست اما اون یکی به وسط ما دوید، از بس سر صدا بلند شده بود خیلی ها قبل از انفجار زارترق شدند منم انگار چیزی را حس نمیکردم کاری هم انجام نمیدادم فقط تماشا چی بودم چون میدانیستیم که راه فراری نیست.
مردن هیچ برایم کدام معنای نداشت، میخواستم نزدیک آن مرد شوم که زنده نمانم، چون از خانواده ام هیچ کسی برایم نمانده بود همه یکی یکی در انفجار های قبلی مرا ترک کرده بودند.
هیچ نفهمیدم دیگر هیچی ندیدم، به هوش آمدم که در شفاخانه ام و همه جای خونین است، همین که چشم باز کردم دیدم یک مرد بالای سرم ایستاد است و میگوید شماره فامل ات را بتی که خبر بتم برایشان حتما نگران شدند، چیزی نگفتم دوباره چشمانم را بستم نخواستم بفهمم که حتا یکی نیست که برایم دلنگران شود، شاید همه فاملم منتظر رفتن به پیش شأن اند.
من آنقدر بدبختم که خداوند حتا مرگ را از من گرفته من فقط باید درد بکشم و بس.....
حادثهی امروز ساعت ۷ صبح به تاریخ ۳۰ سپتامبر ۲۰۲۲.
نویسنده: