داستانهای وحشتناک

داستانهای وحشتناک Night OwL 💔تا خدا است امید است توکل به خدا�
(1)

قدامت زبان پشتو بسیار زیاد است شیطان حضرت آدم ع ره در جنت به پشتو وسوسه کرده بود که از درخت  ممنوعه بخورهعتراض دارین عتر...
02/09/2026

قدامت زبان پشتو بسیار زیاد است
شیطان حضرت آدم ع ره در جنت به پشتو وسوسه کرده بود که از درخت ممنوعه بخوره
عتراض دارین عتراض تان بیجا است☹️

زلزله نسبتا  ضعیف کابل را تکان دادساره ره تگ کنین
02/09/2026

زلزله نسبتا ضعیف کابل را تکان داد
ساره ره تگ کنین

31/08/2026

قیامت امدنیست در آن شکی نیست
سجده های تان را طولانی کنید قیامت افسانه نیست

فقط موبایلته دور بته ☹️ که فکر هایت جمع شوه
29/08/2026

فقط موبایلته دور بته ☹️ که فکر هایت جمع شوه

فکر کو خودکشی میکنم یک چیزی بگو که منصرف شوم
28/08/2026

فکر کو خودکشی میکنم
یک چیزی بگو که منصرف شوم

یک لیتر تیل 100 افغانی چیال دارین😕
28/08/2026

یک لیتر تیل 100 افغانی چیال دارین😕

حادثه فاجعه طبیعی نیپال و تبیت:تحقیقات اولیه در باره علت سیلاب مهیب در کشور نیپال و تبیت نشان می دهد که یک  بند یخچالی ب...
27/08/2026

حادثه فاجعه طبیعی نیپال و تبیت:
تحقیقات اولیه در باره علت سیلاب مهیب در کشور نیپال و تبیت نشان می دهد که یک بند یخچالی بزرگ با کتله حدود 1.5 کیلومتر مربع شکست نموده و با خود حجم عظیم از رسوبات, یخ, و آب را به پایین دره در حرکت درآورده است. طوری که از تصاویر ماهواره قبل و بعد از حادثه نیز معلوم میشود, این حجم عظیم لغزش یخچال و خاک باعث شده تا موج از سیلاب شکل بگیرد که ارتفاع آن بین 15 تا حدود 35 متر رسیده است.
افزایش درجه حرارت بدون شک یکی از مهم ترین عوامل بی ثباتی یخچال ها و بند ها و جهیل های یخچالی اند. با گرمایش زمین حوادث از اثر شکست یخچال ها و جهیل های یخچالی بیشتر خواهد شد.
افغانستان نیز حدود 2596 جهیل یخچالی دارد و به اساس مطالعات از جمله 162 جهیل که تا حالا ارزیابی گردیده, 36 آن در آسیب پذیری بلند شکست قرار دارد.

26/08/2026

ضرورت عاجل به خون AB+ در بانک خون
هر دوست که خون داده میتانه تماس بگیره
0785687543

25/08/2026

اتو مردم در جمع چی میره؟

ناپاکقسمت دومموجود سیاه جلوتر آمد. قدش به سقف می‌رسید و هر لحظه کوتاه و بلند می‌شد، مثل شعله‌ای که در باد می‌رقصد. چشمان...
25/08/2026

ناپاک

قسمت دوم

موجود سیاه جلوتر آمد. قدش به سقف می‌رسید و هر لحظه کوتاه و بلند می‌شد، مثل شعله‌ای که در باد می‌رقصد. چشمان اخگری‌اش به من دوخته شد و من نگاهم را نمی‌توانستم بدزدم، انگار که با طنابی نامرئی به آن نگاه بسته شده بودم.

«ما را نمی‌شناسی؟» باز آن صداهای چندگانه، این بار با خنده‌ای که ته‌اش اشک بود. «ما همان کسانی هستیم که تو را بزرگ کردیم. همان کسانی که برایت لالایی گفتیم. همان کسانی که با دست‌های پینه‌بسته برایت نان پختیم.»

تصاویری در ذهنم جان گرفت. تصاویری که سال‌ها بود فراموش‌شان کرده بودم. مادربزرگم، با آن روسری سفید که همیشه بوی نان تازه می‌داد. شب‌های زمستان که دور بخاری نفتی می‌نشستیم و او برایم از پیامبران می‌گفت. صدای اذان صبح که از مسجد کوچه‌مان بلند می‌شد و مادربزرگ با شوق مرا بیدار می‌کرد. «نیلم جان، نمازت را بخوان تا خدا نگهدارت باشد.»

اما من آن صداها را خاموش کردم. با اینستاگرام، با کافه‌ها، با مانتوهای کوتاه و موهای رنگ‌شده. با این فکر که «من آدم امروزی‌ام، نه دیروزی‌ها».

موجود سیاه دست دراز کرد. انگشتانش مثل شاخه‌های سوخته‌ی درختی کهنسال بود. نوک انگشتش را به پیشانی‌ام گذاشت و من یخ زدم. سرما نه از بیرون، از درونم شروع شد. انگار قلبم تبدیل به قطعه‌ای یخ شده بود.

«دلت سیاه شده، نیلم. سیاه‌تر از من. من فقط انعکاس توام. آنچه در آینه نمی‌بینی، اما در اعماق وجودت هست.»

اشک از چشمانم جاری شد، اما گرم نبود. سرد بود، مثل برف‌هایی که سال‌ها پیش در کوه‌های اطراف کابل دیده بودم.

«نه... این درست نیست. من آدم خوبی هستم. من به کسی بدی نکردم.»

خنده‌ای از ته گلو، خنده‌ای که مرا به لرزه انداخت. «آیا عشق را به مسخره گرفتی؟ آیا نماز را تحقیر کردی؟ آیا مادرت را گریه ندادی؟ آیا ریشه‌ات را فراموش نکردی؟ هر بار که به کسی که به تو عشق ورزیده پشت کردی، من بزرگتر شدم. هر بار که با غرور از کنار مسجد گذشتی، من قویتر شدم. حالا من همه‌ی وجودت را پر کرده‌ام.»

دستش را از پیشانی‌ام برداشت و به سمت قفسه‌ی کتاب‌هایم اشاره کرد. آن کتاب‌های مدرن با جلدهای رنگارنگ، رمان‌های خارجی و مجلات مد. ناگهان همه‌شان تبدیل به صفحات خالی شدند. کاغذهای سفید و بیمحتوا.

«اینها حقیقت ندارند، نیلم. اینها فقط سرگرمی هستند. وقتی مرگ بیاید، هیچ‌کدام نمی‌توانند به تو کمک کنند.»

من گریه می‌کردم. برای اولین بار بعد از سال‌ها، نه برای لایک و کامنت، نه برای دیده شدن. گریه‌ای که از اعماق وجودم می‌آمد.

موجود سیاه به من نزدیکتر شد. بوی گوگرد تندتر شد و نفس‌هایم را بند آورد. «باید انتخاب کنی، نیلم. می‌توانی با من بیایی، به جایی که همه‌ی آدم‌های شهر نو می‌روند. جایی که فقط ظاهر هست و هیچ باطنی. یا می‌توانی... برگردی.»

«برگردم به کجا؟» صدایم بچگانه شده بود. «من راه برگشتی ندارم. خیلی دور شده‌ام.»

موجود مکث کرد. در آن لحظه، از پشت پرده‌های مخملین، صدای بسیار دوری به گوش رسید. صدایی که مرا به یخ زدگی بیشتر فرو می‌برد، چون می‌شناختمش. صدای مادرم، که توی نمازخانه‌ی کوچک خانه، داشت قرآن می‌خواند. سوره‌ی فلق. آنقدر دور و آرام که فقط می‌توانستی با قلب بشنود.

موجود سیاه پس کشید. بدنش برای لحظه‌ای لرزید و لبه‌هایش محو شد. «نگذار... ادامه بدهد...» صدایش دیگر آن قدرت قبل را نداشت.

و من، در میان آن سرما و تاریکی، ناگهان چیزی در دلم شکست. نه قلبم، بلکه پوسته‌ای که سال‌ها دورش ساخته بودم. پوسته‌ی مدرنیته، پوسته‌ی بی‌تفاوتی، پوسته‌ی «من از همه بهترم».

دستهایم را بالا بردم. نه برای رقصیدن و فیلم گرفتن. برای چیزی که سال‌ها بود انجام نداده بودم. بی‌اختیار و بی‌آنکه فکر کنم، لبهایم باز شد:

«أَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیمِ...»

صدایم لرزان بود، اما کلمات را می‌شناختم. آنها مثل خال‌کوبی روی قلبم بودند، هرچند فکر می‌کردم پاکشان کرده‌ام.

موجود سیاه فریادی کشید که شیشه‌های اتاق را لرزاند. چراغ‌های نئون خیابان یکی یکی خاموش شدند و دوباره روشن. بدنش شروع به ذوب شدن کرد، مثل برفی که زیر آفتاب داغ آب می‌شود.

«نمی‌توانی... ما با تو رشد کرده‌ایم... بخشی از تو هستیم...»

اما من ادامه دادم. اشکهایم دیگر سرد نبودند. گرم شده بودند، مثل باران بهاری که زمین خشک را جان می‌بخشد.

«بسم الله الرحمن الرحیم. قُلۡ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ...»

موجود کوچک‌تر شد. دیگر قدش به من نمی‌رسید. چشمان اخگری‌اش کم‌نورتر شدند. از گوشه‌ی چشم دیدم که در اتاق را مادرم باز کرده. ایستاده بود، با آن روسری سفید ساده، و اشک می‌ریخت. اما این بار اشکهایش اشک شوق بود.

«نیلم جان، ادامه بده نور چشمم.»

صدای مادرم به من قدرت داد. با تمام وجودم گفتم: «...ٱللَّهُ ٱلصَّمَدُ. لَمۡ یَلِدۡ وَلَمۡ یُولَدۡ. وَلَمۡ یَکُن لَّهُۥ کُفُوًا أَحَدُۢ»

نور سفیدی اتاق را پر کرد. نوری که از پنجره نمی‌آمد، از هیچ چراغی نبود. از درون خودم می‌آمد. موجود سیاه جیغی کشید و تبدیل به دود شد، دودی که به سرعت از شکاف در و پنجره خارج شد و ناپدید گشت.

اتاق ساکت شد. بوی گوگرد جای خود را به بوی خوشی داد که نمی‌شناختمش، اما عمیقاً آشنا بود. بوی مسجد، بوی خانه‌ی مادربزرگ، بوی کودکی.

به روی فرش افتادم و گریه کردم. گریه‌ای که شاید تا ابد ادامه پیدا می‌کرد، اگر دستان گرم مادرم روی شانه‌هایم قرار نمی‌گرفت.

«مادر... من خیلی بد بودم...»

مادرم مرا در آغوش گرفت. بوی عطر ارزانش، بوی همان مادری که از محله‌ی قدیم آمده بود تا کنارم باشد، آرامم کرد.

«نیلم جان، خداوند درهای توبه را همیشه باز می‌گذارد. فقط باید بخواهی برگردی.»

صبح شد. اولین باری بود که صدای اذان را از گوشی مادرم که ضبط کرده بود، با تمام وجود شنیدم. اشک می‌ریختم، اما این بار اشکهایم شور زندگی بود، نه شور مرگ.

مانتوی کوتاه آبی را از کمد درآوردم و تا کردم. موهای رنگ‌شده‌ام را زیر روسری سفیدی که مادرم برایم آورد، پنهان کردم. در آینه نگاه کردم. همان دختر بودم، اما چیز دیگری در چشمهایم بود. نوری که سال‌ها خاموشش کرده بودم، دوباره روشن شده بود.

از پنجره به شهر نو نگاه کردم. خیابان‌های پهن، ساختمان‌های بلند، چراغ‌های نئون. همه‌چیز همان بود، اما من دیگر همان نبودم. زیر این پوست مدرن، قلبی تازه پیدا کرده بودم. قلبی که می‌تپید برای چیزی فراتر از لایک و کامنت.

مادرم گفت: «بیا با هم بریم مسجد، اون کوچیکه توی کوچه پس کوچه‌ها. پیرمرد آنجا هر روز می‌گه که منتظر برگشت یک آدم خاصه.»

لبخند زدم. «مادر، من آماده‌ام. فقط لطفاً یک چیزی به من بگو...»

«چه چیزی، جانم؟»

«اذان امروز را با هم گوش کنیم، با صدای بلند.»

و برای اولین بار بعد از سال‌ها، صدای اذان در آپارتمان مدرن شهر نو طنین انداخت. نه از بلندگوی مسجد، از قلب دختری که برگشته بود به خانه‌ی خودش. به خانه‌ای که همیشه آنجا بود، فقط فراموشش کرده بود.

پایان

Address

Kabul Kart-E-Chahar
Kabul
0000

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when داستانهای وحشتناک posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Shortcuts

Share

Category