رمان و داستان

رمان و داستان دوستا صفحه جدید اس فالو کنین تا رمان شروع کنیم

20/10/2025
16/08/2024

رمان تقدیر من
نویسنده رخسار ابراهیمی❤️
قسمت اول

نام مھ نفس ھست دختری ٢٣ سالھ کھ اولین زندگیش ره از سن ١٩ سالگی شروع شد ما از ولایت مزار شریف ھستیم مھ مکتب در ایران تمام کردم ، و ھمچنان متولدایران ھستم

ما در سال ١٣٩٩ افغانستان امدیم در در ایران در شھر کرمچگون زنده گی میکدیم عمھ جانم کابل زندگی میکرد ، عمھ یم شوھر یش شھید شده پدرم گفت مھ میرم کابل بخاطری خواھرم تنھاست با وجودی کھ پسری خالیم جوان ٢٣ سالھ بود عمیم ، یک دختر و یک پسر داشت دختری عمیم لیلا و بچھ یش ظفر ، دختری عمیم لیلا ھم سن مھ بود بچھ عمیم از مھ کلان بود وقتی ایران بودیم او وقت یک سال قبل از آمدن مگ بھ کابل عمیم زنگ زد من را بھ بچھ خود عمیم خواستگاری کرد مادرم قبول نداشت کھ من را بدھد بھ بچھ عمبم بھ این دلیل عمیم قھر شد ، بعد پدر و مادرم و مھ امدیم افغانستان ، وقتی کابل امدیم بچھ عمیم مره دید خوش شد فکر کد مھ پیشمان شدیم اما نھ ، اونا ده یک بلاک ده شھرک حاجی نبی زندگی میکردن ، ھمو سال ما تازه کابل آمده بودیم ، یک روزی آفتابی بود روی حویلی بلاک بودیم بچھ نگھبانی بلاک توب بازی میکدمام رفتم ھمراھش بازی کردم بعد یک نفر کاکا نعیم

صدا کد کاکا رفت بھ بچھ یش گفت بچیم بازی ات خلاص شد برو خانھ گفت سیس پدر ، بعد یک بچھ دروازه ره باز کد طرفم دید موتر داخل آورد توب پیش موترش رفت او فکر کد کسی نیست سرعتش خیلی زیاد بود حویلی بلاک کلان بود رفتم توب را از پیش موترش بکیرم متونھ نبود با موتر مره زد سرم ضربھ خورد پایم افکار شده بود با حالت گنسی کھ سرم خیلی چرخ میخورد بلند شدم جنگ ما شروع شد ، گفتم کور ھستی چشم نداری کلان آدم دیده نمیتانی ، طرف مقابل برم گفت یعنی ھمان بچھ کھ مھ را با موتر زد کفت کلان دختر، از کلان ات ھم شرم نمیکنی میایی با طفل ھا بازی میکنی مھ کلان آدم دیده میتانم اما طفل ٢٠ سالھ ره نی قسمی گفت کھ برم کنایھ زد بعد گفت چطو راست نمیگم دختری حاجی ، مام چیقھ ساده بودیم بخدا گفتم پدرم حج نرفتھ صدا کد بخیر بره

باز پس امد گفت وی راستی نمیخوایی شفاخانھ ببرمت سرت افکار نشد گفتم لازم نیست گفت خوبس پسان شکایت نشنوم با کلید موتر بازی کد رفت بالا سرم آھستھ آھستھ درد گرفت سرم چرخ میخورد و خیس درد شدید در سرم احساس میکدم حیران شدم مھ را موتر زد جنگ کردم ھمرای او بچھ صدای ما بالا رفت چرا کسی بیرون نشد ھمگی خواب بودن چاشت روز بود او روز آفتابی بود اما بچھ عمیم ظفر تمام شھ دیده بود بعد خانھ میرفتم از راه ھای زینھ پایین افتادم دیگھ نفھمیدم چی شد در راه بودیم کھ چشم ھایمھ باز کدم کھ سرم ده بغل پدرم ھست گفتم کجا میریم گفت پیش داکتر از راخی زینھ افتادی دخترم بعد فھمیدم کھ مره موتر زده بود البتھ زیاد موتر محکم نخورد بھ مھ اما سرم بد رقم درد میکد چون از راه زینھ وقتی افتادم بد رقم در زمین خورده حتما دیدم کھ راننده باز ھمو بچھ ھمراه پدرم و ظفر و مادرم
😒

عکس سرم گرفت دوا داد گفت اگھ کدام وقتی بی ھوشی دل بدی این چیزھا پیدا شد بیارین دوباره پیش ما پدرم گفت درست ھست داکتر صاحب دوباره امدیم خانھ ، یک دو روز گذشت دیگھ چون تازه از ایران آمده بودیم

هر شب چاشت مھمان بودیم خانھ خیش قوم وقتی میرفتم ھمگی میگفت ای دخترت چرا ای قسم لباس میپوشھ چرا یگان تارھای موھایش بنفش رنگ داره ، لباس ھایم کوتاه بود موھایم در ایران رنگ فانتزی کده بودم ، از یک طرف گپ ھایشان درست متوجھ نمیشدم، میشدم اما کم ، بعد یک شب ھمگی مھمان میرفتن چون جای میرفت کمی بیگانھ بود شام ناوقت رفتن گفت ما ساعت ٩ پس میایم گفتم خی مھ نمیرم گفت تنھا ھستی گفتم مشکل نیست دروازه ره بستھ میکنم عمیم گفت سیس ھمسایھ بالا آدمای خوب ھست مام گفتم ماشاالله بھ خوبی شان چیزی شد یا ترسیدی اونا ره صدا کو چون یک برادر زاده شان ھم سن ات است نامش یلدا ھست محصل ھست گفتم درست ھست ، ھمگی رفتن مھ آشپز خانھ بودم پدرم صدا کرد دروازه ره بستھ کو گفتم خو درست ھست پدر جام میایم گفت بیا یادت میره گفتم میایم دستم بند ھست اونا رفتن ، مام مثل گپ پدرم یادمرفت دروازه ره بستھ کنم اونا خیلی دیر کدن ساعت از

12/08/2024

دوستا صفحه ره فالو کنید تا رمان ره شروع کنیم صفحه تازه درست شده

🖤رمان و داستان
07/08/2024

🖤رمان و داستان

06/08/2024

❤️🥀

Address

Kabul

Opening Hours

Monday 09:00 - 17:00

Website

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when رمان و داستان posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Shortcuts

Share

Category