03/03/2024
داستان غم انگیز و واقعی که ارزش خواندن اش را دارد
چقدر دردناک و جگر سوز که دلی آدم را کباب میکند
توصیه میکنم اگر وقت داشتید یکبار بخوانید:
شانزده سال قبل با پدرم دعوا کردم. پیشین بود. او چیزهایی گفت، من هم چیزهایی گفتم. نوجوان بودم. این دعوا محتوایش آنچنان جدی نبود، فقط هردوی ما نمیخواستیم کم بیاییم. من از خیلی لحاظ شبیه او بودم و او مردی با استخوانبندی کلفت، مضطرب و زودرنج. چند زینه پایین آمد و سیلی محکمی به صورتم کوبید، گفت: د تمام آغیل یک باچه نیه که د مقابل آته خو مثل تو وری ایستاد شونه...
همین سیلی، همین دعوا، همین برخورد داشت مسیرهای جدیدی را میساخت. دیگر چیزی نگفتم. شب آهسته رفتم اتاق پایین. گُمبَزی پایین. واسکت پدر در انتهای گمبزی به میخ آویخته بود. دست بردم به جیب واسکت پدر. خوب در خاطرم نیست چه مبلغی بود، ولی یادم هست که دیروزش گوسفند فروخته بود. تمام چیزی که داخل جیب واسکت پدر بود، برداشتم. نزدیکهای صبح از خانه بیرون شدم، از قریه دور شدم، از خانواده. از آنجا به شهر و بلاخره مسیری را در پیش گرفتم که پدران ما به تکرار رفته بود. زاهدان. ایران. تبریز. اصفهان. نمیدانم قصه فرار من چقدر بالای پدر و خانوادهام سخت تمام شد، چقدر مایه تمسخر و جوک مردمان قریه شده بود؟ آیا پدر دنبال من آمده بود؟ آیا مادر دلش برای من سوخته بود؟ نمیدانم. خود من بودم که این فرار و این داستان سخت رفتن را نفس کشیده و درد دیده بودم. نوجوان بیتجربه و یاغی که پیش خود سنجیده بود: میروم هرجا که رسیدم!
خانوادهی ما چهار نفری بود، پدر، مادر، من و خواهر دهسالهام مرجان. در تمام مسیر دلتنگ هیچ کسی نبودم. فقط گاهی مادر به یادم میآمد که آن روز برای من گفته بود: قد آتی خو زیاد جنگ نکو بچَی! دلتنگ مادر هم نبودم. من گویا با هم همه قهر بودم، از دست همه عصبانی و رنجیده و فراری. پنج سالی که در ایران بودم با خانوادهی خود تماس نگرفتم، نامه نفرستادم و نامعمولتر اینکه از اقوامم دورتر رفتم در یک کارخانه بافندگی کار گرفتم تا کسی نداند من کجایم و چه میکنم. هیچکسی آنجا مرا نمیشناخت و نمیفهمید. شاید در این پنج سال خانوادهام پذیرفته بودند که من دیگر زنده نیستم. شاید دلشان شکسته بود و اصلا از کسی نپرسیده بود که از محمد احوال داری یا نه! نه نه. امکان نداشت. مادرم مرا دوست داشت، خواهرم وابسته من بود و پدرم با وجود اینکه نسبت به من حس مالکانه داشت، باز هم دلبسته بود و تنها پسرش بودم. پسر داشتن، یعنی ادامه یافتن. چطور میتوانست بیخیال باشد؟ فقط این فرار، چیزی نبود که پدر پیشبینی کند.
اما من همچنان کرخت بودم. نه میخواستم از کسی احوال بگیرم و نه دوست داشتم حالم پرسیده شود. پنج سال کرختی. پنجسال تنهایی و سخت و صفت بودن. نمیدانم چه عقده کشندهای مرا تسخیر کرده بود که حتی یک بار هم تماس نگرفتم بگویم من زنده هستم پدر، من اینجایم مادر، من چنینم. نمیدانم، شاید میخواستم اینطوری آنهارا- بخصوص پدرم را زجر بدهم. چه انتقام بچهگانهای! وقتی راه آسان شد و موج بزرگی از مهاجرین وارد اروپا شد، من هم یکی از آنها بودم. یکی از آن هزاران نفر. رفتم ایتالیا. شهروند ایتالیا شدم. به من احترام گذاشته شد، هدفهای جدید اینجا برایم شکل گرفت، آدمهای جدید به زندگیام آمدند و تنها چیزی که هرگز برایم رنگ دوباره نگرفت، خانوادهام بود. پدرم، مادرم، خواهرم که احتمالا حالا بزرگ شده بود. آیا آنها زنده بودند؟ آیا آنها هنوز انتظار مرا میکشیدند؟ سالها گذشته بود. تا یک مدتی از پدرم متنفر بودم، از اقوامم، از همه. عقده داشتم و ممکن همین عقده، تمام احساسات مرا در بند کشیده بود. ولی از یک زمانی دیگر متنفر هم نبودم. کاملا فراموشم شده بودند. بخصوص که حالا به یک زبان دیگر حرف میزدم. وقتی نتوانی در یک سال حتی یک لحظه به کسی و کسانی فکر کنی، دیگر آنها برایت وجود ندارد. باری کسی از من پرسید که در افغانستان خانواده داری؟ بیتوجه پاسخ دادم که کسی را ندارم. اتفاق نیفتاد که بعد این پرسش، به خودم فرو بروم و بپرسم، آره خانواده دارم، خانوادهای که خیلی احمقانه ترکشان کردم و نمیدانم در چه حالی هستند. فکر نکردم. رفتم سراغ کارم و زندگی اینطور ادامه یافت. مرد بیتفاوت که فقط به حال خودش میاندیشید. اما پارسال که دقیق پانزده سال از جدایی، از فرار و از این دوری طولانی میگذشت، یک روز صبح همینکه پرده اتاقم را کنار کشیدم، گویا خانوادهام با تمام خاطراتشان هجوم آوردند به خانهام، به زندگیام. خانواده. مادر. جاده را نگاه کردم که چند نفر زیر باران بازی میکردند. این باران مرا برد به روستای ما، پیش خانه گلی ما، یک لحظه فکر کردم روی خاک باران زده قریه ایستادهام و صورتم را به سوی آسمان گرفتم. مادر؟ خواهر؟ دلم بغض کرد. بعد از پانزده سال به یادشان افتادم. چقدر سخت به یادشان افتادم. چقدر دلتنگشان بودم. مرا چه شده بود؟ آن روز سر کار نرفتم و تا شب گریه کردم. به در زدم، به دیوار زدم، ولی آرام نشدم. همه دور من میچرخیدند. خاطرات، زندگی. سنگ و چوب روستای ما درون ذهنم رفته بود و مدام تصویر آن خانه گلی و قدیمی از جلو چشمم میگذشت که پدر روی زینههایش ایستاده بود و به من چیزهایی میگفت. مادر میگفت: بچی قد آتی خو جنگ نکو...
آیا زمانش بود؟ آیا من بد نکرده بودم؟ آیا میشود از خانواده جدا شد و دور بود و بیخیال؟ نمیدانم. پس فردایش رفتم بلیت گرفتم. افغانستان. آیا رفتن من منطقی بود؟ آیا این احساسات زودگذر نبود؟ تصمیمم را گرفته بودم. ساعتهایی که در پرواز سپری شد، لحظات دشواری بودی. حال معتادی را داشتم که چندین سال است ترک کرده ولی بهیکبارگی دچار وسوسه افراطی میشود. فقط میخواستم زودتر برسم. زودتر بروم پیش خانوادهام و معذرت بخواهم. بابت اینقدر بد بودنم. بابت این کرختی طولانی. این دوری و بیخبری. وقتی کابل رسیدم صبر نکردم. شب بود. ماشین گرفتم که مرا به ولسوالی/شهرستان ما ببرد، به قریه ما. شب تمام راه رفتیم. فردا پیشین رسیدیم به قریهای که پانزده سال قبل از آنجا بیرون شده بودم، گم شده بودم و دیگر خبری ازش نداشتم. روستا تغییر کرده بود. نسل تغییر کرده بود. کودکان جوان شده بودند، میانسالها پیر و پیرها اغلبا مرده بودند. وقتی رسیدیم بالای تپه، به راننده گفتم آنجاست خانه ما، آن گوشه، کنار آن چند درخت بزرگ، ماشین را آنجا هدایت کن. بعضی خانهها جدید بنا شده بود و بعضی خانههای قدیمی را ویران کرده بودند. نقشه روستا اندکی تغییر کرده بود. فقط خانهی ما استوار سر جایش بود. چقدر خوشحال شدم که آن خانه همانطوری که بود، هست. دیوارهایش. رنگ آبی کبود پنجرههایش. هنوز هم نمیدانستم مرا در این چند روز چه شده. این یادوارهها چطور سراغ من آمد. این دگرگونی از کجا میآمد. مردم قریه مرا میدیدیند، اما نمیشناختند. من هم نمیشناختم. آدمها تغییر کرده بودند. مردی که ده سال آسایش دیده بود و جوانتر از همنسلان روستاییاش بهنظر میرسید. نزدیک خانه ما شدیم. پیاده شدیم. به راننده گفتم چمدانهایم را دنبالم بیاورد. برای همه سوغات گرفته بودم. برای مادرم، برای پدرم که دیگر ازش قهر نبودم، برای مرجان که نمیدانستم ازدواج کرده یا نه. پیرمردی بالای صفه نشسته بود و جای دوری را میدید. نزدیکش که شدم متوجه من نبود. نزدیکتر شدم. خودش بود. یک عاینک بزرگ به چشم داشت و به هردو گوشش سمعکهای لیندار داشت. آه چقدر پیر شدی؟ چقدر ناتوان؟ دلم میخواست جیغ بزنم. وقتی دستانش را بوسیدم، وقتی صورتش را بوسیدم، وقتی اورا بغل گرفتم، هیچ واکنشی نشان نداد. مثل سابق قوی نبود. لاغر و ناتوان. گفتم من محمدم! برایش اهمیتی نداشت. شاید نمیدید، نمیشنید. بغل گرفتم. محکم. گریه کردم. آرام نمیشدم. مرا به خاطر نیاورد. با من حرف نزد. نه خوشحال شد و نه غمگین.
در این هنگام زنی از زینه بالا آمد، فکر کردم مادرم هست، ولی نبود، یک زن خسته بود که تازه از کار میآمد، آستینش را بالا زده بود، با چهره آفتاب سوخته و لباس کهنه. چیزی با خود میگفت. همینکه مرا دید بلند جیغ زد و دوباره از زینه پایین رفت، دنبالش رفتم، وقتی دقت کردم، وقتی دیدمش، خوب نتوانستم بشناسم، نمیتوانست حرف بزند، تمام تنش میلرزید، چادرش را به دهن گرفته بود و اشک میریخت. آیا او مرا شناخته بود؟ تا گفتم مرجان، حالش بدتر شد، گریهاش بلندتر، اورا به آغوش گرفتم، اشک میریختیم، دختر بیست و پنج سالهای که پیر شده بود. تلاش میکرد حرف بزند، تلاش میکرد درد دل کند، تلاش میکرد تمام این پانزده سال را فریاد بزند، نمیتوانست، چقدر من بدهکار او بودم، چقدر در حق این خواهر بیچارهام ظلم کرده بودم، چقدر تنها بود، به چه اندازه دردمند و غمگین و نیازمند دیگران. تن لاغرش بوی ناامیدی میداد، بوی انتظار، بوی بیکسی و تنهایی. به سختی گفت، مادر سالهای پیش مُرده، پدر نابینا و ناشنوا شده، تو....
دوباره جیغ زد. دوباره گریه. او حق داشت هرچیزی به من بگوید، من. من. من. او به تنهایی اینقدر اندوه را به شانه میکشید، او مادر نداشت، او پرستار مردی شده بود که نه میشنید، نه میدید و نه کسی را بهخاطر داشت. دختر که میکارید، درو میکرد، بار میکشید، صورتش زخم بود، دستانش آبله داشت. مرجان.
من برگشته بودم، ولی هیچچیز سرجایش نبود...
خشنود خرمی