آرزوهای نا تمام

آرزوهای نا تمام 🇩🇪🇦🇫معلومات های مفید🇦🇫🇩🇪

13/08/2026
زخم عشق نویسنده مروه علیزی قسمت آخر چون تمام فامیل احمد در کندز زندگی میکردن و اینجا کسی از اعضای خانوادش نبودن جای تعجب...
19/07/2026

زخم عشق
نویسنده مروه علیزی
قسمت آخر
چون تمام فامیل احمد در کندز زندگی میکردن و اینجا کسی از اعضای خانوادش نبودن جای تعجب بود

مریم دستم را گرفت و گفت:

«بیا، برویم ببینیم.»

وارد دکان شدیم.

به محض اینکه احمد مرا دید، رنگ از صورتش پرید. خشک و بی‌حرکت سر جایش ایستاد.

آرام به طرفش رفتم و پرسیدم:

«احمد... اینجا چه می‌کنی؟»

با زبان بریده‌بریده گفت:

«هی... هیچ...»

نگاهم را به دختر انداختم و پرسیدم:

«این دختر کیست؟»

قبل از اینکه احمد چیزی بگوید، دختر با غرور جلو آمد و گفت:

«عشقم اینها کی استن من گفتم ... تو کی هستی؟»
او جواب داد مه عشقش استم در اصل تو کی استی و چیکار داری با احمد..
برای چند لحظه همه چیز دور سرم چرخید. انگار زمان متوقف شده بود. اشک بی‌اختیار در چشمانم جمع شد و توان حرف زدن را از دست دادم.

چند ثانیه، سکوت سنگینی تمام فضای دکان را فرا گرفته بود...
احمد با چشمانی که پر از حیرت و ترس بود، فقط نگاهم می‌کرد. بعد از چند لحظه با صدایی لرزان پرسید:

«تبسم... اینجا چیکار می‌کنی؟»

اشک در چشمانم حلقه زده بود. با بغضی که به سختی اجازه حرف زدن می‌داد، گفتم:

«آمده بودم برایت موبایل بخرم...»

بعد از گفتن این جمله، دیگر هیچ حرفی نزد. فقط سرش را پایین انداخت و سکوت کرد؛ سکوتی که از هزاران دروغ دردناک‌تر بود.

در همان لحظه، مریم جلو رفت و سیلی محکمی به صورت احمد زد و گفت:

«بیا تبسم... دیگر ارزش یک لحظه ماندن هم ندارد.»

دستم را گرفت و مرا از فروشگاه بیرون برد. آن‌قدر شوکه بودم که حتی توان راه رفتن هم نداشتم. وقتی داخل موتر نشستیم، مریم آرام گفت:

«خودت را کنترل کن... اگر درایور حالت را ببیند، شک می‌کند.»

تمام مسیر را فقط گریه می‌کردم.

بعد از کمی سکوت، مریم گفت:

«تبسم... همان بار اول که به تو خیانت کرد، نباید او را می‌بخشیدی. من به تو گفته بودم. یک طرف دختری مثل تو؛ زیبا، باوقار، تحصیل‌کرده و با شخصیت... و طرف دیگر دختری که هیچ شباهتی به تو ندارد. اما او با وجود همه این‌ها، تو را از دست داد.»

وقتی به خانه رسیدم، دیگر نتوانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم. ساعت‌ها گریه کردم.

روزها مقابل خانواده لبخند می‌زدم تا کسی به حالم شک نکند، اما شب‌ها، وقتی همه خواب بودند، تا صبح بی‌صدا اشک می‌ریختم و خودم را بابت بخشیدن دوباره او سرزنش می‌کردم.

خواهرم وقتی از ماجرا باخبر شد، اول مرا سرزنش کرد، اما وقتی حال خرابم را دید، دلش به حالم سوخت و هر روز سعی می‌کرد آرامم کند.

با این حال، قلبم واقعاً شکسته بود.

مدام از خودم می‌پرسیدم:

«مگر من چه کم داشتم؟ چرا با من این کار را کرد؟»

در تمام یک سال و نیم رابطه‌مان، شاید فقط دو یا سه بار همدیگر را دیده بودیم؛ چون خودم نمی‌خواستم قبل از ازدواج دیدارهای زیادی داشته باشیم. حتی هدیه‌هایی را که برایش می‌خریدم، توسط دیگران برایش می‌فرستادم و او همیشه می‌گفت:

«تا وقتی با هم ازدواج نکرده‌ایم، حتی نمی‌خواهم دستت را لمس کنم.»

همین حرف‌هایش باعث شده بود بیشتر به او اعتماد کنم...

روزها با افسردگی و اضطراب می‌گذشت. دیگر از آن دختر شاد، پرانرژی و پر از امید خبری نبود.

چند ماه بعد، خواهرم طبق معمول برای مدتی به افغانستان آمد. وقتی مرا دید، فهمید که هنوز در گذشته مانده‌ام. یک شب تمام پیام‌ها، عکس‌ها و هر چیزی را که یادآور احمد بود، از گوشی‌ام پاک کرد و گفت:

«اگر می‌خواهی دوباره زندگی کنی، باید گذشته را رها کنی.»

در همان روزها، احمد دوباره برایم پیام داد و بارها از من عذرخواهی کرد. اما این بار دیگر قلبم مرده بود.

فقط برایش نوشتم:

«تو دیگر برای من تمام شده‌ای.»

او مدت زیادی تلاش کرد دوباره مرا به دست بیاورد، اما کم‌کم فهمید که دیگر راهی برای بازگشت وجود ندارد.

حدود یک سال طول کشید تا کم‌کم دوباره خودم را پیدا کردم. شماره‌ام را عوض کردم، خاطراتم را کنار گذاشتم و زندگی دوباره برایم رنگ گرفت.

تا اینکه یک روز همراه دوستم برای خرید ساعت به یک فروشگاه رفتیم.

همین که وارد شدیم، ناگهان احمد را روبه‌رویم دیدم.

برای یک لحظه قلبم لرزید و تمام خاطرات خوب و بد مثل فیلمی از جلوی چشمانم گذشت. اما خیلی زود به خودم مسلط شدم، رو به دوستم گفتم:

«ساعتت را بگیر، برویم.»

بدون اینکه حتی نگاه دیگری به او بیندازم، از کنار او عبور کردم؛ درست مثل یک غریبه...

امروز دیگر نه دوستش دارم و نه دلم برایش تنگ می‌شود؛ اما جای زخمی که خیانتش بر قلبم گذاشت، هنوز باقی است. زخمی که مثل آتشفشانی خاموش، گاهی دوباره شعله‌ور می‌شود و خاطرات تلخ گذشته را به یادم می‌آورد.

اما هر بار به خودم یادآوری می‌کنم که خداوند نعمت‌های بزرگی به من داده است؛ خانواده‌ای که مثل یک پرنسس از من مراقبت می‌کنند، عزت، شخصیت، تحصیلات و آرامشی که دوباره به دست آورده‌ام.

آن روز فهمیدم که این من نبودم که او را از دست دادم...

این او بود که مرا از دست داد.

و شاید بزرگ‌ترین درس زندگی‌ام همین بود؛ هیچ‌وقت ارزش خودتان را برای کسی که قدر محبتتان را نمی‌داند، پایین نیاورید.

خواهرهای عزیزم، اگر مردی واقعاً شما را دوست داشته باشد، با احترام، صداقت و توجه کنارتان می‌ماند؛ نه با دروغ، بی‌توجهی و خیانت.

هیچ‌وقت اجازه ندهید کسی ارزش واقعی‌تان را از شما بگیرد.

با آرزوی خوشبختی برای همه شما.
داستان و رمان جدید نشر‌ کنم ده کمنت نظریات تان را بنویسید

زخم عشق نویسنده مروه علیزی قسمت چهارم امروز که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌فهمم آن بخشش، دومین و بزرگ‌ترین اشتباه زندگی‌ام ...
16/07/2026

زخم عشق
نویسنده مروه علیزی
قسمت چهارم
امروز که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌فهمم آن بخشش، دومین و بزرگ‌ترین اشتباه زندگی‌ام بود...
بعد از آن، دوباره رابطه‌مان را از سر گرفتیم. احمد هم مثل روزهای اول با من مهربان شده بود و توجه زیادی به من می‌کرد. با خودم فکر می‌کردم شاید واقعاً پشیمان شده و این بار همه چیز درست خواهد شد.

بعد از مدتی به او گفتم:

«احمد، دیگر خواستگارها یکی‌یکی پشت سرم می‌آیند. من دیگر نمی‌توانم بیشتر از این در مقابل خانواده‌ام مقاومت کنم. اگر واقعاً مرا دوست داری، بیا خواستگاری.»

او با ناراحتی گفت:

«من پولی ندارم که بیایم خواستگاری.»

گفتم:

«این موضوع را به من بسپار. با خواهرم صحبت می‌کنم، برایم پول می‌فرستد. علاوه بر آن، من دو جوره گوشواره، یک گردنبند و دو انگشتر طلا دارم که خانواده‌ام در مناسبت‌های مختلف برایم هدیه داده‌اند. همه را به تو می‌دهم. کمی پول نقد هم رویش می‌گذارم تا هزینه شیرینی‌خوری تأمین شود. تا عروسی هم خدا بزرگ است.»

اما او باز هم قبول نکرد و گفت:

«فقط کمی به من وقت بده تا خانواده‌ام را راضی کنم.»

چون دوستش داشتم، قبول کردم و گفتم:

«باشد... منتظرت می‌مانم.»

زمان می‌گذشت و رابطه ما به یک و نیم سال رسیده بود. احمد گاهی مهربان بود و گاهی بی‌دلیل سرد و بی‌تفاوت. بعضی وقت‌ها هم بر سر مسائل کوچک دعوا می‌کرد.

هر وقت برایش هدیه می‌گرفتم، خودش برای گرفتنش نمی‌آمد و شخص دیگری را می‌فرستاد. فقط یک «تشکر» خشک و خالی می‌گفت و تأکید می‌کرد که لازم نبود این‌قدر برایش هزینه کنم.

با گذشت هر روز، احساس می‌کردم فاصله‌ای نامرئی بین ما ایجاد شده است؛ اما با وجود تمام این رفتارها، من هنوز هم مثل روز اول، عاشقش بودم.

چند روز از او خبری نشد. نگران شدم و به یکی از دوستانش پیام دادم. او گفت که موبایل احمد خراب شده است.

صبح روز بعد، خود احمد برایم پیام داد و گفت:

«موبایلم خراب شده، اما پول ندارم آن را تعمیر کنم.»

گفتم:

«کسی را بفرست، پولش را من می‌دهم. فقط برو تعمیرش کن.»

او قبول کرد و من هم برایش پول فرستادم.

روز بعد پیام داد و گفت که موبایلش تعمیر شده است. خوشحال شدم، اما چند روز بعد دوباره گفت:

«باز هم درست کار نمی‌کند.»

گفتم:

«دیگر آن را کنار بگذار و یک موبایل نو بخر.»

اما باز هم همان جواب همیشگی را داد:

«پول ندارم.»

تماس را قطع کردم و همان لحظه به خواهرم پیام دادم که به پول نیاز دارم. خواهرم گفت فردا برایم پول می‌فرستد.

روز بعد که پول رسید، همراه دوستم مریم به گلبهار سنتر رفتیم. مریم پرسید:

«برای چی آمدیم؟

گفتم:

«می‌خواهم برای احمد یک موبایل نو بخرم.»

مریم فقط آهی کشید و بدون اینکه چیزی بگوید، همراهم آمد.

موبایل را خریدیم و از فروشگاه میخواستم بیرون شویم گفتم:

«بیا، برویم چیزی بخوریم.»

هنوز چند قدم از گلبهار سنتر بیرون نشده بودیم که مریم ناگهان ایستاد و گفت:

«تبسم... آن احمد نیست؟

با تعجب گفتم:

«کجاست؟»

نگاهم را به سمتی که اشاره می‌کرد بردم. احمد داخل یک دکان لباس ایستاده بود. کنار او دختری با چادر و نقاب سیاه قرار داشت و احمد دست او را محکم گرفته بود. به نظر می‌رسید برای خرید آمده بودند.

مریم دوباره پرسید:

«خودش است؟»

گفتم:

«بلی... خودش است.»

گفت:

«پس آن دختر کیست؟»

با صدایی که از شدت شوک می‌لرزید، گفتم:

«نمی‌دانم...»
قسمت آخر هم امشب نشر کنم نظریات تان را بنویسید

زخم عشق نویسنده مروه علیزی قسمت سومسرانجام تصمیم گرفتم حقیقت را به خواهرم بگویم. او را خیلی دوست داشتم و می‌دانستم او هم...
14/07/2026

زخم عشق
نویسنده مروه علیزی
قسمت سوم
سرانجام تصمیم گرفتم حقیقت را به خواهرم بگویم. او را خیلی دوست داشتم و می‌دانستم او هم فقط خوشبختی مرا می‌خواهد. وقتی از احمد برایش گفتم، به‌شدت عصبانی شد و گفت:

«تو با پسری که نه پول دارد، نه تحصیلات، و خانواده‌اش هم از نظر فرهنگی با شما فاصله زیادی دارند، چطور می‌خواهی ازدواج کنی؟ او لیاقت تو را ندارد. باید همین حالا از او جدا شوی.»

من هرچه توانستم برایش توضیح دادم. گفتم که احمد را با تمام وجود دوست دارم و تا آخرین نفس کنار او خواهم ماند. حتی از خواهرم خواهش کردم به‌جای مخالفت، در رسیدن به عشقم کمکم کند.

اوایل حاضر نبود قبول کند، اما وقتی دید در تصمیمم جدی هستم، گفت:

«باشد... اما اگر روزی پشیمان شدی، دیگر پیش من نیا.»

با اطمینان جواب دادم:

«هرگز پشیمان نمی‌شوم. به انتخابم ایمان دارم.»

روزها یکی پس از دیگری می‌گذشت تا اینکه خانواده احمد از رابطه ما باخبر شدند. مادرش خواست با من صحبت کند. با احترام کامل با او صحبت کردم، اما برخلاف انتظارم، مادر، خواهر و حتی بیشتر اعضای خانواده‌اش رفتار بسیار سرد و توهین‌آمیزی با من داشتند. آن روز قلبم واقعاً شکست.

احمد بعداً از طرف خانواده‌اش از من عذرخواهی کرد. من هم گفتم:

«مهم نیست. وقتی با هم ازدواج کردیم، از پدرم می‌خواهم برایمان شرایط خوبی فراهم کند؛ یا ما را به خارج از کشور بفرستد، یا برایمان خانه‌ای مستقل و کاری مناسب فراهم کند تا زندگی آرامی داشته باشیم.»

یک سال از رابطه ما گذشته بود. احمد نسبت به روزهای اول خیلی تغییر کرده بود؛ خوش‌پوش‌تر شده بود و استایل زیبایی پیدا کرده بود. اما در مقابل، رفتارش با من کم‌کم تغییر می‌کرد.

دیگر مثل گذشته برایم پیام نمی‌داد، کمتر زنگ می‌زد و بهانه همیشگی‌اش این بود که «سرم شلوغ است». شب‌ها فقط چند دقیقه با من حرف می‌زد و بعد می‌گفت: «خوابم گرفته.»

رفتارش روزبه‌روز سردتر می‌شد و این بی‌توجهی، آرام‌آرام قلبم را می‌شکست.

بارها از او پرسیدم:

«احمد، چه مشکلی داری؟ اگر به پول یا هر چیزی نیاز داری، فقط به من بگو، با هم حلش می‌کنیم.»

اما هیچ چیز تغییر نکرد.

قبلاً اگر بین ما ناراحتی پیش می‌آمد، حتی یک روز هم طاقت دوری مرا نداشت و خودش برای آشتی پیش‌قدم می‌شد. اما حالا قهرهای یک‌روزه، به یک هفته و بعد به یک ماه رسیده بود.

من هر روز بیشتر از قبل عذاب می‌کشیدم، در حالی که او بیشتر وقتش را با دوستانش می‌گذراند و انگار دیگر حضور من برایش اهمیتی نداشت.

هر وقت از دلیل این رفتارها می‌پرسیدم، فقط می‌گفت:

«تو خیلی حرف می‌زنی، همیشه دنبال دعوا هستی.»

ماه‌ها به همین شکل گذشت. آن‌قدر از نظر روحی خسته شده بودم که حتی در درس‌هایم هم دیگر مثل گذشته موفق نبودم و نمره‌هایم افت کرده بود.

تا اینکه یک روز شک کردم. شماره احمد را به دوستم مریم دادم و از او خواستم امتحانش کند.

چند روز بعد، مریم با چهره‌ای ناراحت به من گفت که احمد به او پیشنهاد دوستی داده است...

همان لحظه احساس کردم دنیا روی سرم خراب شد. شوکه شده بودم. اشک امانم نمی‌داد و فقط گریه می‌کردم.

به احمد گفتم:

«دیگر همه‌چیز بین ما تمام شد.»

اوایل قبول کرد، اما چند روز بعد دوباره برایم پیام داد. بارها عذرخواهی کرد، التماس کرد و گفت اشتباه بزرگی مرتکب شده است.

من قبول نمی‌کردم، اما هنوز دیوانه‌وار دوستش داشتم. حتی وقتی فهمیدم از شدت ناراحتی به خودش آسیب زده است، نتوانستم بی‌تفاوت بمانم.

دلم طاقت دیدن دردش را نداشت...

و همین شد که برای بار دوم او را بخشیدم.
ادامه ...
خواندی لایک و کامنت بتی

زخم عشق نویسنده مروه علیزی قسمت دوم چند روز گذشت. دوباره برایم پیام داد و احوال‌پرسی کرد. من هم جواب دادم. کم‌کم پیام‌ها...
13/07/2026

زخم عشق
نویسنده مروه علیزی
قسمت دوم
چند روز گذشت. دوباره برایم پیام داد و احوال‌پرسی کرد. من هم جواب دادم. کم‌کم پیام‌هایش بیشتر شد. همیشه با احترام، ادب و متانت صحبت می‌کرد. گذشت زمان باعث شد گاهی با هم درد دل کنیم.

روزی از عشقی که قبلاً به او خیانت کرده بود، برایم تعریف کرد. وقتی داستانش را شنیدم، واقعاً دلم برایش سوخت. نمی‌دانستم همین دلسوزی، کم‌کم مرا به او نزدیک‌تر خواهد کرد.

روزها یکی پس از دیگری می‌گذشت و پیام‌های ما بیشتر می‌شد. از اخلاق، ادب و شخصیتش خوشم آمده بود.

تا اینکه شبی گفت:
«می‌خواهم یک موضوع مهم را به تو بگویم.»

گفتم:
بگو، گوش می‌کنم.

گفت:
می‌ترسم بعد از گفتنش مرا بلاک کنی

لبخندی زدم و گفتم:
«نگران نباش، بگو.»

بعد از کمی مکث و تردید، بالاخره گفت:
«از همان روز اول که دیدمت، از تو خیلی خوشم آمد... و حالا مطمئنم که عاشقت شده‌ام. مدت‌ها بود می‌خواستم این را بگویم، اما جرأتش را نداشتم.»

راستش را بخواهید، اصلاً انتظار شنیدن چنین حرفی را نداشتم. کاملاً شوکه شده بودم.

بعد پرسید:
«تصمیمت چیست؟»

حتی قسم خورد که بعد از شکست عشقی گذشته‌اش، این دومین بار است که عاشق می‌شود.

حقیقت این بود که من هم از اخلاق، احترام و رفتارش خوشم آمده بود، اما برای چنین تصمیمی به زمان نیاز داشتم. به او گفتم:
«فعلاً نمی‌توانم جواب بدهم، کمی به من فرصت بده.»

قبول کرد و آن شب گفت‌وگو همان‌جا تمام شد.

چند روز نه او پیام داد و نه من.

بعد از چند روز دوباره برایم نوشت و پرسید:
«فکرهایت را کردی؟ تصمیمت چیست؟»

چند لحظه سکوت کردم و بعد نوشتم:
«بلی... قبول دارم.»

شاید همان یک کلمه، زیباترین کلمه‌ای بود که در تمام عمرش شنیده بود. از شدت خوشحالی حتی نمی‌توانست درست حرف بزند.

آن شب تا دیر وقت با هم صحبت کردیم. از همان نگاه کوتاهی که روز تحویل ساعت بین ما رد و بدل شده بود، از احساسی که در دلش شکل گرفته بود و از شب‌هایی که بی‌صبرانه منتظر جواب پیام‌هایم می‌ماند، برایم تعریف کرد.

آن شب با تمام شیرینی‌هایش به پایان رسید...

اما نمی‌دانستم همان «بلی» گفتن، روزی گران‌ترین بهای زندگی‌ام خواهد شد؛ بهایی که بعدها بارها و بارها خودم را به خاطرش سرزنش کردم و آرزو کردم کاش هرگز آن پاسخ را نداده بودم.

از همان روز، رابطه عاشقانه ما آغاز شد.

هر صبح، اولین پیام از طرف او بود. با محبت با من رفتار می‌کرد، به من اهمیت می‌داد و همیشه احساس می‌کردم اولویت زندگی‌اش هستم. آن‌قدر برایم ارزش قائل می‌شد که گاهی حس می‌کردم ملکه دنیایش هستم.

اسم مستعارش احمد بود. اهل ولایت کندز بود. تا صنف هشتم درس خوانده بود، اما به‌خاطر مشکلات اقتصادی نتوانسته بود ادامه تحصیل بدهد. خانواده‌اش در یکی از روستاهای کندز زندگی می‌کردند و خودش در کابل، در یکی از ساعت‌فروشی‌های بزرگ، در بخش فروشات کار می‌کرد تا با زحمت، روزی حلال برای خانواده‌اش به دست بیاورد.

او پسری سخت‌کوش، ساده و هم‌سن من بود.

با گذشت هر روز، وابستگی ما بیشتر می‌شد. گاهی با ناراحتی می‌گفت:
«من لیاقت تو را ندارم. تو دختر یک خانواده مرفه، تحصیل‌کرده و زیبا هستی، اما من نه پول دارم، نه تحصیلات.»

هر بار که این حرف را می‌زد، ناراحت می‌شدم و می‌گفتم:
«من عاشق قلبت شده‌ام، نه پولت و نه ظاهرت.»

به او قول داده بودم تا آخرین لحظه عمر کنار او بمانم و برای رسیدن به عشقم بجنگم. او هم همان قول را به من داده بود.

روزها می‌گذشت و من هر روز بیشتر از قبل، بابت حضورش در زندگی‌ام خدا را شکر می‌کردم.

در مناسبت‌هایی مثل عید، تولدش و روزهای خاص، برایش هدیه‌های ارزشمند می‌خریدم. احمد پسری ساده بود و من همیشه با عشق، برایش لباس و استایل انتخاب می‌کردم تا خوش‌پوش‌تر از همیشه باشد.

تقریباً نه ماه از رابطه ما گذشته بود...
از آنجا که خانواده‌ام اهل تجارت بودند و در جامعه جایگاه خوبی داشتند، خواستگارهای زیادی داشتم؛ آن هم از خانواده‌های سرشناس و مرفه. اما هر بار به خانواده‌ام می‌گفتم که هنوز آمادگی ازدواج را ندارم و به همین دلیل، همه را رد می‌کردم.

خواهرم که در یکی از کشورهای اروپایی زندگی می‌کرد، ایورش در کانادا بود؛ پسری بسیار خوش‌چهره، موفق و ثروتمند که از من خوشش آمده بود. خواهرم همیشه اصرار می‌کرد که با او نامزد شوم و خوشبختی مرا در کنار او می‌دید. هر بار که خواستگاری جدیدی می‌آمد، دوباره همان حرف‌ها را تکرار می‌کرد.

من تمام این ماجراها را برای احمد تعریف می‌کردم. هر بار که می‌شنید، ناراحت و دل‌شکسته می‌شد، اما من با تمام وجود به او اطمینان می‌دادم که هرگز با کسی جز او ازدواج نخواهم کرد.
ادامه .....
خواندی لایک و کمنت کو تا قسمت های بیشتر نشر کنم

هدف از نشر این داستان تنها گرفتن درس عبرت برای کسانی است که باور دارند عشق همیشه واقعی و ماندگار است. همچنین، تا زمانی ک...
12/07/2026

هدف از نشر این داستان تنها گرفتن درس عبرت برای کسانی است که باور دارند عشق همیشه واقعی و ماندگار است. همچنین، تا زمانی که کفش کسی را نپوشیده‌اید، هرگز او را قضاوت نکنید.
نویسنده مروه علیزی
قسمت اول

نام مستعار من تبسم است. ۲۲ سال دارم، قدی متوسط و اندامی نسبتاً لاغر دارم. پوستی سفید، چشمانی درشت، مژه‌هایی بلند و ابروهایی پرپشت دارم و همیشه همه می‌گویند چهره‌ام جذاب است. ناگفته نماند که داکتر هستم و در یکی از شفاخانه‌های شهر کابل وظیفه دارم. از خانواده‌ای با وضعیت اقتصادی خوب هستم و دختر نازدانه خانواده نیز به شمار می‌روم.

داستان من مربوط به سه سال پیش است.

سه سال پیش، روز تولد پدرم بود. مثل هر سال تصمیم گرفتم آن روز را برایش به بهترین شکل تجلیل کنم. تمام آمادگی‌ها گرفته شده بود و فقط خرید هدیه باقی مانده بود.

به دوستم مریم، که هم‌صنفی دوران مکتب و صمیمی‌ترین دوستم بود، پیام دادم تا همراهم برای خرید بیاید. اما او گفت کمی مصروف است و نمی‌تواند همراه من بیاید. گفتم: «من به تنهایی نمی‌توانم بازار بروم.» مریم پیشنهاد کرد که هدیه را به‌صورت آنلاین سفارش بدهم. گفت خودش و نامزدش قبلاً از یک صفحه ساعت خریده‌اند و کیفیت خوبی داشته است.

شماره آن صفحه را برایم فرستاد. من هم در واتساپ پیام دادم. پاسخ‌دهنده یک پسر بود که با احترام کامل، طرح‌های مختلف ساعت را برایم فرستاد. راستش را بخواهید، من آدم بسیار مشکل‌پسندی هستم و از میان ده‌ها مدل، بالاخره یکی را پسندیدم و سفارش دادم. آدرس را فرستادم و او گفت تا ساعت چهار عصر سفارش به دستم خواهد رسید.ساعت چهار عصر شد و تلفنم زنگ خورد. وقتی پاسخ دادم، گفت: سفارش‌تان را آورده‌ام، لطفاً برای تحویل گرفتن تشریف بیاورید

من آدرس را نزدیک خانه‌مان داده بودم. از خانه بیرون شدم و برای تحویل گرفتن سفارش رفتم. وقتی به محل رسیدم، دیدم پسری با قد متوسط، پوستی سفید و اندامی نسبتاً لاغر منتظر ایستاده است. به طرفش رفتم، سلام کردم و او نیز با احترام جواب سلامم را داد. سپس ساعت را به دستم داد و گفت: لطفاً یک بار چک کنید

مشغول بررسی ساعت شدم. از همان برخورد اول، متوجه شدم که پسر بسیار باحیا و مؤدبی است؛ تمام مدت سرش پایین بود و با احترام صحبت می‌کرد. بعد از اینکه ساعت را بررسی کردم، پول را به او دادم. وقتی پول را شمرد، گفت:«پول زیاد است.

لبخندی زدم و گفتم: «باقی‌اش برای خودت، به‌خاطر اینکه تا اینجا زحمت کشیدی.

در ابتدا قبول نکرد و اصرار داشت که پول اضافی را پس بدهد. اما من هم اصرار کردم. وقتی خواست پول را به دستم بدهد، برای چند ثانیه به صورتم خیره شد؛ انگار چیزی توجهش را جلب کرده بود. اما خیلی زود دوباره سرش را پایین انداخت، پول را گرفت، خداحافظی کرد و رفت.

من هم ساعت را گرفتم و به خانه برگشتم. فردای آن روز، تولد پدرم بود. مراسم کوچکی برایش گرفتیم و هدیه را به او دادم. دیدن لبخند پدرم، تمام خستگی آن روز را از دلم برد. او از خوشحالی برق می‌زد و من هم خوشحال بودم که توانسته‌ام دل دختر نازدانه‌اش را شاد ببینم.

آن روز با تمام زیبایی‌هایش سپری شد.

شب، مشغول دیدن شبکه‌های اجتماعی بودم که دیدم از همان شماره‌ای که ساعت را سفارش داده بودم، پیامی آمده است. وقتی وارد صفحه چت شدم، نوشته بود:

سلام، خوب هستین؟

من هم جواب دادم:
وعلیکم سلام، تشکر.

بعد از احوال‌پرسی گفت:
«فقط خواستم بابت اعتمادتان تشکر کنم.»

من هم نوشتم:
خواهش می‌کنم.

همان‌جا گفت‌وگو تمام شد.
ادامه دارد ...

داستان‌کاملآواقعی(خیلی‌درد‌آور) 😭**~قسمت4،5، پایان داستان چشم پدر و مادرم بیرون شد گفت یعنی چی  گفتم مادر به یاد داری که...
11/07/2026

داستان‌کاملآواقعی(خیلی‌درد‌آور) 😭*
*~قسمت4،5،
پایان داستان

چشم پدر و مادرم بیرون شد گفت یعنی چی گفتم مادر به یاد داری که یک بار سر کاکایم شک کرده بودی گفت بلی یادم است گفتم حتا ای موضوع ره به مادرکلانم هم گفتی همرایت جنگ کرد پدرم گفت ها یادم است مام خبر داشتم ازی موضوع گفتم کاری که شما حالی ازش ترس دارین ۶ ساله بودم که از طرف کاکایم به حقم شده نام داکتر که پیشش معاینه کرده بودم گفتم و گفتم اگر باور ندارین میریم پیش همو داکتر تا گپایم ثابت شوه پدرم گفت چرا او وقت گفتی صدف به دیدن دوستش رفته بود گفتم دورغ گفتم او شب پدرو مادرم شروع کد به سرو صورت خود با سیل زدن خوده نفرین کدن گفتم مادر تخو شک کرده بودی چرا همو وقت مره به داکتر نبردی گفتم مادر درست است تو مره به دنیا آوردی ولی هیچ وقت مه محبت مادریته ندیدم یک بار برم دخترم نگفتی بعضی وقت فکر میکدم شاید مه دخترت نباشم مادرم او شب تا صبح گریه کرد همچنان پدرم پدرم تصميم گشتن کاکایمه گرفت با برادر هایم

خب زندگی همی قسم جریان داشت چهار سال پیش در مجازی با یک پسر به اسم فرهاد آشنا شدم در اوائل دوستی فرهاد زیاد برم دورغ می گفت چند بار نادیده گرفتم ولی از دوستی ما یک سال گذشت بازام سرش فامیدم دورغ میگه برم ترکش کردم تقریبا ۶ ماه حرف نمی‌نمیزدیم با هم بعد از شش ماه دوباره آشتی کردیم فرهاد یک پسر قد بلند مقبول بود آهسته آهسته وابستم شد اعتماد کرد سرم ما هردو از دلو جان عاشق هم دیگر شدیم تقریبا ۴ سال گذشت از دوستی ما خب فرهاد تصمیم به خواستگاری گرفت دوست داشتن فرهاد برم ثابت شده بود و نخواستم که زندگی مه با دورغ با فرهاد شروع کنم کاری که کاکایم یه حقم کرده بود به فرهاد قصه کردم او شب فرهاد تا صبح خواب نکرد و گلویشه بغض گرفته بود ولی بازام خواست که با مه ازدواج کنه برم وعده داد که هیچ وقت اجازه نمیته که سرم پیش فامیلش خم باشه گفت کاری که شده گناه تو نبوده خب فرهاد تصمیم گرفته مادر و برادر شه خواس روان کنه منتظر جواب فامیل مه بود ولی پدرم رضایت نشان نداد مادر فرهاد به مه مادرم زنگ زد خاطر آمدن شان اجازه بگیر چون پدرم قبول نکرد نماندن منتظر ماندن مادرم رضایت داشت

قسمت ششم آخر

بعد از دو ماه بازام یک خواستگار از فامیلای دور ما آمدن خواستگاری فرهاد از شنیدن ای گپ بسیار بی قرار بود هر لحظه برم زنگ میزد که هوش کرده باشی قبول نکنی مه مادر و برادر مه روان می کنم چون فرهاد یک بچه بود که تاصنف ۱۲ ره خوانده بود و شرایط مالی خوبی نداشت فامیلم رضایت نشان نمیداد مه زیاد کوشش کدم که پدر مه راضی بسازم ولی نتانستم پدرم گفت اگر او پسر قبول کنی آق هستی دگه به نام تو دختر ندارم مجبور شدم از عشقم بگذرم پدرم مره به فامیلای دور ما که خواستگار آمد بود لفظ گیر کرد همو شب مادر و برادر فرهاد راحی مزار شدن و آمدن مزار دوباره رفتن زیاد جیگر خون بودم بازام فرهاد زنگ زد گفت بیا با هم فرار کنیم گفتم نمیتانم از آه پدر و مادرم می ترسم مجبور شدم از عشقم بگذرم و نامزاد شدم بعد از نامزادی مه فرهاد با دختر خاله ش نامزاد شد و در شب عروسیش خود کشی کرد با شنیدن ای گپ آنقدر تمام جانم به درد آمد دیوانه شدم تکلیف اعصاب پیدا کردم همیشه دوای خواب می خورم چون فرهاد همیشه برم می گفت یا از تو میشم یا از خاک به گپش وفا کرد ولی مه نتانستم خبر شدم که مادرش بدون رضایت فرهاد دختر خاله شه برش گرفته بوده خب مه بخاطر عشق و علاقه که به فرهاد داشتم با نامزادم گپ نمیزدم گپش سرم بد می‌خورد حالت روانیم خوب نبود از نامزادم جدا شدم و حالی بسیار وضعیتم خراب است همیشه دوای خواب دوای اعصاب آرام بخش می خورم و همیشه یکی است که گلویی مه فشار میته برم قاتل میگه همیشه فرهاد خواب می بینم که مه پیشم بیا دیوانه شدیم 😓😓 نمیفامم ما دخترا چرا ایقدر بد بخت هستیم از خداوند میخایم که قسمت دشمن تانه مثلی مه نسازه خداوند زندگی مه نابود شد و میفامم هیچ وقت خوب نمیشم همیشه به ذهنم خودکشی میایه به حقم دعا کنین خواهرای گلم 😪😪

پایان

خواندی لایک‌کن و نظر خوده بنویس تشکر

Adresse

Frankfurt
71533

Telefon

+4915214621737

Webseite

Benachrichtigungen

Lassen Sie sich von uns eine E-Mail senden und seien Sie der erste der Neuigkeiten und Aktionen von آرزوهای نا تمام erfährt. Ihre E-Mail-Adresse wird nicht für andere Zwecke verwendet und Sie können sich jederzeit abmelden.

Verknüpfungen

Teilen