19/07/2026
زخم عشق
نویسنده مروه علیزی
قسمت آخر
چون تمام فامیل احمد در کندز زندگی میکردن و اینجا کسی از اعضای خانوادش نبودن جای تعجب بود
مریم دستم را گرفت و گفت:
«بیا، برویم ببینیم.»
وارد دکان شدیم.
به محض اینکه احمد مرا دید، رنگ از صورتش پرید. خشک و بیحرکت سر جایش ایستاد.
آرام به طرفش رفتم و پرسیدم:
«احمد... اینجا چه میکنی؟»
با زبان بریدهبریده گفت:
«هی... هیچ...»
نگاهم را به دختر انداختم و پرسیدم:
«این دختر کیست؟»
قبل از اینکه احمد چیزی بگوید، دختر با غرور جلو آمد و گفت:
«عشقم اینها کی استن من گفتم ... تو کی هستی؟»
او جواب داد مه عشقش استم در اصل تو کی استی و چیکار داری با احمد..
برای چند لحظه همه چیز دور سرم چرخید. انگار زمان متوقف شده بود. اشک بیاختیار در چشمانم جمع شد و توان حرف زدن را از دست دادم.
چند ثانیه، سکوت سنگینی تمام فضای دکان را فرا گرفته بود...
احمد با چشمانی که پر از حیرت و ترس بود، فقط نگاهم میکرد. بعد از چند لحظه با صدایی لرزان پرسید:
«تبسم... اینجا چیکار میکنی؟»
اشک در چشمانم حلقه زده بود. با بغضی که به سختی اجازه حرف زدن میداد، گفتم:
«آمده بودم برایت موبایل بخرم...»
بعد از گفتن این جمله، دیگر هیچ حرفی نزد. فقط سرش را پایین انداخت و سکوت کرد؛ سکوتی که از هزاران دروغ دردناکتر بود.
در همان لحظه، مریم جلو رفت و سیلی محکمی به صورت احمد زد و گفت:
«بیا تبسم... دیگر ارزش یک لحظه ماندن هم ندارد.»
دستم را گرفت و مرا از فروشگاه بیرون برد. آنقدر شوکه بودم که حتی توان راه رفتن هم نداشتم. وقتی داخل موتر نشستیم، مریم آرام گفت:
«خودت را کنترل کن... اگر درایور حالت را ببیند، شک میکند.»
تمام مسیر را فقط گریه میکردم.
بعد از کمی سکوت، مریم گفت:
«تبسم... همان بار اول که به تو خیانت کرد، نباید او را میبخشیدی. من به تو گفته بودم. یک طرف دختری مثل تو؛ زیبا، باوقار، تحصیلکرده و با شخصیت... و طرف دیگر دختری که هیچ شباهتی به تو ندارد. اما او با وجود همه اینها، تو را از دست داد.»
وقتی به خانه رسیدم، دیگر نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. ساعتها گریه کردم.
روزها مقابل خانواده لبخند میزدم تا کسی به حالم شک نکند، اما شبها، وقتی همه خواب بودند، تا صبح بیصدا اشک میریختم و خودم را بابت بخشیدن دوباره او سرزنش میکردم.
خواهرم وقتی از ماجرا باخبر شد، اول مرا سرزنش کرد، اما وقتی حال خرابم را دید، دلش به حالم سوخت و هر روز سعی میکرد آرامم کند.
با این حال، قلبم واقعاً شکسته بود.
مدام از خودم میپرسیدم:
«مگر من چه کم داشتم؟ چرا با من این کار را کرد؟»
در تمام یک سال و نیم رابطهمان، شاید فقط دو یا سه بار همدیگر را دیده بودیم؛ چون خودم نمیخواستم قبل از ازدواج دیدارهای زیادی داشته باشیم. حتی هدیههایی را که برایش میخریدم، توسط دیگران برایش میفرستادم و او همیشه میگفت:
«تا وقتی با هم ازدواج نکردهایم، حتی نمیخواهم دستت را لمس کنم.»
همین حرفهایش باعث شده بود بیشتر به او اعتماد کنم...
روزها با افسردگی و اضطراب میگذشت. دیگر از آن دختر شاد، پرانرژی و پر از امید خبری نبود.
چند ماه بعد، خواهرم طبق معمول برای مدتی به افغانستان آمد. وقتی مرا دید، فهمید که هنوز در گذشته ماندهام. یک شب تمام پیامها، عکسها و هر چیزی را که یادآور احمد بود، از گوشیام پاک کرد و گفت:
«اگر میخواهی دوباره زندگی کنی، باید گذشته را رها کنی.»
در همان روزها، احمد دوباره برایم پیام داد و بارها از من عذرخواهی کرد. اما این بار دیگر قلبم مرده بود.
فقط برایش نوشتم:
«تو دیگر برای من تمام شدهای.»
او مدت زیادی تلاش کرد دوباره مرا به دست بیاورد، اما کمکم فهمید که دیگر راهی برای بازگشت وجود ندارد.
حدود یک سال طول کشید تا کمکم دوباره خودم را پیدا کردم. شمارهام را عوض کردم، خاطراتم را کنار گذاشتم و زندگی دوباره برایم رنگ گرفت.
تا اینکه یک روز همراه دوستم برای خرید ساعت به یک فروشگاه رفتیم.
همین که وارد شدیم، ناگهان احمد را روبهرویم دیدم.
برای یک لحظه قلبم لرزید و تمام خاطرات خوب و بد مثل فیلمی از جلوی چشمانم گذشت. اما خیلی زود به خودم مسلط شدم، رو به دوستم گفتم:
«ساعتت را بگیر، برویم.»
بدون اینکه حتی نگاه دیگری به او بیندازم، از کنار او عبور کردم؛ درست مثل یک غریبه...
امروز دیگر نه دوستش دارم و نه دلم برایش تنگ میشود؛ اما جای زخمی که خیانتش بر قلبم گذاشت، هنوز باقی است. زخمی که مثل آتشفشانی خاموش، گاهی دوباره شعلهور میشود و خاطرات تلخ گذشته را به یادم میآورد.
اما هر بار به خودم یادآوری میکنم که خداوند نعمتهای بزرگی به من داده است؛ خانوادهای که مثل یک پرنسس از من مراقبت میکنند، عزت، شخصیت، تحصیلات و آرامشی که دوباره به دست آوردهام.
آن روز فهمیدم که این من نبودم که او را از دست دادم...
این او بود که مرا از دست داد.
و شاید بزرگترین درس زندگیام همین بود؛ هیچوقت ارزش خودتان را برای کسی که قدر محبتتان را نمیداند، پایین نیاورید.
خواهرهای عزیزم، اگر مردی واقعاً شما را دوست داشته باشد، با احترام، صداقت و توجه کنارتان میماند؛ نه با دروغ، بیتوجهی و خیانت.
هیچوقت اجازه ندهید کسی ارزش واقعیتان را از شما بگیرد.
با آرزوی خوشبختی برای همه شما.
داستان و رمان جدید نشر کنم ده کمنت نظریات تان را بنویسید