18/06/2026
داستان یار مسافر
قسمت. چهارده پانزدهم
نویسنده سما ابراهیمی
___ شب با عالم از عشق و خوشی سر به بالین گذاشتم
اما افسوس که دنیا با من سر سازگاری ندارد ]]
{{ صبح وقت با صدای شدید در که در اثر لگد های شخصی به هم کوبیده میشد یک قد از جایم پریدم
__ ضربان قلبم از ترس بالا میرفت با عجله چادر به سر کردم
معلوم نبود کی انقدر محکم در را میزند که صدایش حتی تا منزل سه میامد }}
نتوانستم در اوطاق بمانم به دهلیز رفتم که اورهان با عجله بطرف زینه ها دوید به دنبالش رفتم
و همین که به حویلی رسیدیم
__ با چهره غضب ناک و به خون نشسته ی فیاض مقابل شدم
《 چقدر دلم برایش تنگ شده بود در این یک ماه که در زندان بود ریش و موهایش بلند تر شده و چهره خسته ی به خود گرفته بود دگر از آن پسر استایلی و سفید چهره خبری نبود
پژمرده و خمیده تر از همیشه __
اما اما اما تا نگاهش بر من افتاد خون در رگ هایم خشکید
افراد کاکای اورهان مانع داخل آمدنش میشدند
اورهان نگاهی به من انداخت و گفت :
(دنیا داخل بروو
(او اورهان
بازویم را تیله کرده میخاست داخل بفرصتیم
(گفتم...
تا حرفش تکمیل شود صدای فیاض به جایش میخکوبش کرد
(به خواهر مه دست نزن اووو بی غیرت
دست پاهایم به لرزه افتاد و با چشمان اشکی به اورهانی میدیدم که هنوزم کوشش به پنهان کردن من داشت 》
بازوی چپش محکم توسط فیاض کشیده شد که تعادلش را از دست داد
فیاض سیلی محکم به صورت اورهان زد که صورتش به یک طرف خم شد و با صدای بلند گفت :
(با هفت جد و آبادت بد کردی نامرد که پای یک دختر را وسط قضیه کشیدی
(آرام باش فیاض باهم حرف میز...
با محکم گرفتن یخن پیراهن اورهان توسط فیاض حرف در دهنش خشکید که گفت :
(مه همراه نامرد چون تو حرف نمیزنم بی غیرت
و محکم تیله کردیش که اورهان چند قدم عقب امد
اشک چشمم چون سیل میبارید و دستم به جای بند نبود __
بین دو سنگ آر مانده بودم
《یک سو برادرم توته دلم فیاض
《و یک سو عشق و امید زندیگیم اورهان
نگاه فیاض به سوی مه کشیده شد و به زخم های روی صورتم که در اثر ضرب و شتم مادر اورهان بود}}
چند قدم نزدیکم امد
اینبار اورهان سد راهش شده گفت :
(قبلا تمام حرف هارا با مامایت گفتیم حق نداری دنیا را ببری
نگاه خشمگین فیاض به صورت او افتاد و دوباره صدایش را روی سرش اندخته گفت :
(بد کردی بی ناموس تو کی استی ها ؟ مه به بردن خواهرم ازی خراب شده امدیم و پدرت ام نمیتوانه مانع ام شود
و دستش را روی سینه اورهان مانده به عقب تیله کردیش
__ که اینبار کم بود بر زمین بیفتد که کاکا اش از بازویش گرفت و مانع اش شده با صدای نسبتا بلندی گفت :
(چی گپ است سرت فیاض خان در ای گل صبح حویلی را به سرت برداشتی
فیاض تا چیزی بگوید اورهان گفت :
(کاکا جان مسله ره خودم حل میکنم
فیاض: ( کدام مسله ره ها مه خواهر م را گرفته میرم بیبین به چی حال انداختینش واقعیت که بیغیرت چون تو در عمر ندیده بودم اورهان
کاکای اورهان. :( بسسسس کن دگه فیاض ما در محکمه با مامایت و او بچه قیس کل گپ تمام کردیم و خواهرت را ام به بد گرفتیم تو حق نداری ببریش برو از هر کس نمیپرسی بپرس دختری که به بد گرفته شد قرار نیست نه جای برود و نه کس به دنبالش بیاید و فقط امر صاحبش را اطاعت میکند
___چقدر بدبخت خود را حس میکردم
که در کشوری چون افغانستان بدنیا امده بودم قرار بود تا آخر عمر با زندگیم بازی شود
ایبار فیاص از کوره برامد و با صورت سرخ شده و خشم غرید
(بی غیرت نامرد اسمت ام مرد ماندی تو اصلا مسلمان استی یا نی بیا امی لحظه مره قصاص کو اما من اجازه نمیدهم زندگی خواهر یکدانیم را نابود کنید
اینباربند دستم را اسیر دستان اش کرد و به دنبال خود کشیدم __
دروغ چرا فقط پاهایم دنبال او میرفت اما دلم همان جا بود و در دل به خدای خود التماس میکردم پایان داستان را ایرقم ننویسد __
از او میخواستم اورهان اجازه ندهد تا دوباره بین ما فاصله بیفتد که شاید خداوند بعضی اوقات زود تر از حد تصور دعای مارا میشنود ]]
دوباره اورهان سد راه مان شد و دستم را از دست فیاض بزور رها کرد و گفت :
(فیاض گفتم دنیا را جای نمیبری
(میبرم پس شو بی..
(فقط چند کلمه به خوبی حرف میزنیم اگر قبولم نکردی من به تو ام کار ندارم و خواهرت را ببر
(حه دگر کدام امر نداری بیادر زاده قومندان پس شو از دم راهم بی غیرت
__اورهان فقط تقلا به این داشت که مانع فیاض شود
اما فیاض نمیخواست تسلیم شود و دوباره دستم را کشیده به طرف درب حویلی میبرد که این بار دو افراد کاکای اورهان دم راه مان استاد شدن و گفتن :
(کجاااا فیاض خان بی اجازه داخل شدی بی اجازه ام میبرایی؟
فیاض خنده ی عصبی کرد و گفت
(ههههههههههعه حال مه از تو و او قومندان لوده ات اجازه بگیرم ها بنظرم مرا نشناختید
صدای اورهان امد و گفت :
(فیاض بیبین خاهش کردن را دوست ندارم اما نمیتوانم بگذارم دنیا را ببری بناً خاهش میکنم فقط یکبار به حرف هایم گوش کن
(حرف به گفتن نمانده من هزار دفه گفتم او بیادر لندغرت را من نگشتیم تو گوش دادی هااا ؟
اورهان چشمانش را محکم روی هم قرار داد هزار چاقوو میزدی یک قطره خون اش نمیامد گویی با بردن من تمام زندگی اش را میبرند
و گفت :
(او قضیه بنطر من بسته شده لطفا تورا به خاک پدرت قسم میتم فیاض یک بار شده گوش کن
عقده ی گلویم هر لحظه بیشتر میشد و با چشمان پر از عشق و پر از اشک و ناراحتی به اورهان مغرور ی میدیدم که در تمام عمرش به کس خاهش و التماس نمیکرد اما حالا...》
{{ نگاه فیاض ایبار بر من افتاد که چشمانم را بر زمین دوختم نمیتوانستم به او بیبینم چون مطمعین بودم از چشمانم غم میبارد
《غم دوباره جدا شدن از اورهان 》
گرچی جز من و اورهان هیچ کس نمیدانست ما سالهاست فراق کشیدیم اما بلاخره برادرم بود
و هر دو از یک خون و ریشه بودیم __
(دنیااا
با صدای اورهان که بغض در انجره اش نشسته بود نفسم حبس شد که گفت :
(برو داخل
اشک هایم را با پشت دست پاک کردم و با قدم های لرزان و آینده ی نامعلوم داخل دهلیز شدم /
تمام زنان این خانه دم در استاد بودن اما تا نگاهم به مادر اورهان افتاد دست و پاهایم بر لرزه افتاد
بر خلاف تصور من فرحناز نزدیکم امد و گفت:
(چی شد دنیا جان تو خوبستی ؟
__اما صدا مادر اورهان بر سر زخم های دلم نمک پاشید
(ههه میخاستن ببرنش دخترک بیحیا نرفت آخر اونجا که اورهان نیست تا برایش عشوه بریزد
چشمانم از حدقه بیرون شد که فرحناز صورتش را بسمت مادرش کرده گفت :
(مادر بس کن لطفا
چشمانش را در حدقه دور داد و از آنجا رفت
در بین ان خانم ها__
《 یک دختر زیبا با چشمان و موهای سیاه در حالیکه پنجابی قهویی رنگ بر تن داشت بر من با نگاه های تمسخر آمیزی نگاه میکرد
ندانستم چرا چون او دختر را تا حال اینجا ندیده بودم
...
داستان یار مسافر
قسمت_ پانزده
نویسنده_ سما ابراهیمی
__ فرحناز مرا بر اوطاق خودش بورد اوطاق زیبا و با نظمی بود و برایم صبحانه اورد
اما دریغ از یک لقمه
اصلا دلی نمانده بود و از استرس بیش از حد تمام تنم میلرزید احساس میکردم در دلم چیزی فراتر از سیر و سرکه میجوشد
ساعت ها پشت ام گذشت فرحناز درمقابلم نشسته به سویم خیلی دقیق میدید]]
تا که لب به سخن تر کرده گفت :
(اورهان را زیاد دوست داری ؟
گونه هایم سرخ و داغ شد و سرم را پاین انداخته با انگشتانم بازی میکردم
که خنده ی زیبای کرد و گفت :
(ههه چرا حال میشرمی مه به تو حق میتم برادر من بسیار زیبا است خداوند عمر طولانی برش بدهد
نگاهم را به او انداختم و گفتم :
آمین تو ام خیلی زیبا استی
ایبار دوباره خندید{ در کل دختر خنده روی و صبوری بود و از روز که به خانه شان امدم هیچ خشمی از او ندیدم وبا خیلی شیرین زبانی گفت :
(نی من و برادر خدابیامرزم از اورهان کرده بدرنگ بودیم ههه
لبخند زدم و ادامه داد
(تشویش نکن دنیا جان اورهان اجازه نمیدهد یکبار دگر از او جدا شوی او تورا دوست دارد
لبخند کمرنگ زدم
__ که همان لحظه درب اوطاق باز شد
و قد رسای اورهان به چهار چوب دل نمایان
حس میکردم از من میخاهد اماده ی رفتن شوم
《 اما با لبخند زیبای سر تا پایم را از نظرگذراند و به فرحنناز گفت :
(جگر لالایش یک گیلاس قهوه برم آماده کو
(چشم لالا جان
همین که فرحناز بیرون شد زبان باز کردم و گفتم :
(چی شد اورهان فیاض ...
(راضی اش کردم ههه
با تحجب به او دیدم که بروی تخت فرحناز دراز کشیده دستش را روی چشمانش گذاشت و گفت
مرا ام اورهان خان گفتن هرگز اجازه نمیدادم تورا با خودش ببرد
دهانم از تحجب زیاد باز و بسته میشد اما اورهان خیلی ریلکس گفت :
(بیا اینجه
دست و دلم به لرزه افتاد و با لکنت گفتم :
(چرا واضع حرف نمیزنی ؟
(خو بیا که بگویم برت
با قدم های لرزان و قلب لرزان تر نزدیکش رفته در گوشه تخت نشستم که نیم خیز شد و بازویم را گرفته به سمت خود کشیدم __
هینی از بین لبانم از ترس خارج شد و همزمان در آغوشش پرت شدم گفتم
(او اورهان کسی نبیند حرف جور ....
انگشتش را بر لبم ماند و گفت :
(هیششش کس دگر حق ندارد دباره ما حرف بد بزند قرار است تا ابد از مه شوی
__ دستم را روی سینه اش ماندم و تا میخاستم بلند شوم که دست اش را برکمرم حلقه زده گفت :
(چی عروس زیبای شوی تو
رنگ از رخم پرید و قلب شروع کرد بر طبل زدن و تقلا بر جدا شدن از او را داشتم ما موفق نمیشدم چشمانم را پاین کرده بودم و نمیتوانستم ازین زاویه بر او بیبنم 》
دست دیگرش را نوازش وار بر صورتم کشید و گفت :
(دنیااا
(اهمم
(میفهمی در این سه سال همیش بدنبال معجزه ی عشق که گفته بودی میگشتم اما تازه امروز فهمیدم معجزه ی عشق یعنی چی
با تحجب به چشمان برق دارش دیدم که ادامه داد :
(برای فیاض گفتم بدون تو زندگی برایم حرام استم گفتم تمام خوشی های زندگی را فقط در وجود تو میابم
هینی گفته با مشت بر سینه اش کوبیدم و گفتم :
(چی میگی تو اورهان
(هههه چرااا ؟ نترس نترس ازین نگفتم که خواهرش مرا چطور در دام خود انداخته
گوشه لبم را میان دندان فشرده و گفتم :
(خب چی گفت ؟
(به نکاح مان رضایت داد سه روز بعد بخیر تمام و کمال اضهان من میشویی خانم جان
با عجله از او فاصله گرفته بر سرتخت نشسته و گفتم :
(چیییی ؟
ازتحجب کم بود شاخ بکشم اما اورهان لبخند جذاب و پیروز مندانه ی زد و گفت :
(خب بگو بیبینم این معجزه ی عشق نیست چی است هاا؟
(اما اورهان
(اما او اگر ندارد وقتی خدا بخواهد دو عاشق بیچاره را به هم برساند همین میشود دگر هههه
دوباره بازویم را کشید دوباره برروی تنش افتادم ا و گفت :
(اما تو هنوزم از شوهرت فرار میکنی خانم جان
(ههه نی اما باورش خیلی سخت است
(سخت نیست تا چشم باز کنی دوتا دخترک شیرین مثل خودت در بغلم است
خنده بلند کرده و گفتم :
(هههه اورهان من چی میگویم تو چی میگویی من باور نمیتوانم یعنی.. یعنی حقدرزود فیاص را راضی کردی ؟
(ها دگه بیبین مرا دست کم میگیری ههه
شصت اش را بر لبم نوازش وار کشید و گفت
(هر روز بیشتر از دیروز بردلم مینشینی
/_نفس ام به شمارش افتاده بود و نمیدانستم در خاب استم یا خیال فقط به اورهان چشم دوخته بودم که با عالم از عشق و لبخند جذابی با تحسین نگاهم میکرد
__
سرش را نزدیکم کرده گونه ام را بوسید نفس عمیق گرفت و اینبار لبان اش را نزدیک لبانم کرد
و تا میخاست فاصله را تمام کند درب اوطاق با شدت باز شد
》و یک قد از جا پریدم
چشمم به فرحناز افتاد که با چشمان گرد شده به ما میدید
{{ از شرم چون شمع آب شدم و رنگ باختم
که اورهان با اعتراض گفت :
(جااان لالا یادت ندادن اول در بزنی بعد داخل شوی
(وااای میبخشین لالا جان بخدا من چیزی ندیدم
از جایم بلند شدم و از اورهان فاصله گرفتم
[[ که فرحناز نزدیک امده بعد از نگاه مملو از لبخند به من رو به اورهان گفت :
(برایت قهوه اوردم
(دستت درد نکنه تشکر
(خاهش میکنم خب راستی ؟
نگاه اورهان به او افتاد و گفت:
(چی ؟
(امم یعنی میگم چیوقت قرار است بخیر نقل بخوریم
اورهان نیم خیز شد و نگاهی برصورت رنگ پریده ام انداخت و گفت :
(به امی زودی بخیر حالی ام برو ام خودت اماده شو و ام به دنیا یک چپن بده بازار میرویم
فرحناز دستانش را بر گردن اورهان حلقه کرده بوسه عمیق از گونه اش گرفت و گفت :
(خدا نیک و مبارک کند انشالله خوشبخت شوید لالا جانم
(هههه دیوانه آمین سلامت باشی
°°
من در تب و تاب توهم
خانه خراب توام
من من دیوانه و عاشق
ای. تو همه ی جان من
نیمه ی پنهان من
جان تو و جان یک عاشق
من عاشقتم تا ابد دور شود چشم بد
از تو و دنیای من و تو
ای یار الهی فقط کم نشود سایه ات
از شب روز. های من و تو
سوگند به لبخند تو
دل من بند تو
ای مهربان
تو جان بخاه
ای تو همه ی خاهشم
تویی آرامشم ای مهربان
تو جان بخدا
آهنگ زیبا و عاشقانه ی بود که از موبایل اورهان در اسپیکر موتر پخش میشد و با لمس و نوازش دستانم توسطدست های اورهان و نگاه های گاه و بیگاه ما به هم با تمام زیبایی اش تمام شد __
[[نمیدانم امروز چی روزی بود
از خوشی بر لباس نمیگنجیدم و لبخند از لبم نمیرفت
روزی که با اشک آغاز و با لبخند پایان یافت __
واقعیت ما آنسان ها به اندازه سر سوزن ام از قلم قلم زن و تقدیر الهی اگاه نیستیم )) و بدون اندک تصور ما تمام مقررات و برنامه های خداوند در وقت و زمان معیین اش کنار هم چیده میشود
به نظر من ما فقط بازیگر استیم و دایرکتی زندگی را خداوند میکند
هنوز باورم نمیشد فیاض راضی به ازدواج ما شده باشد اماشاید به گفته اورهان معجزه ی عشق است
که دل ناشادم را شاد میکند 》
با اورهان و فرحناز لباس نکاح چله و طلا را خریدیم
و دوباره به سوی خانه امدیم {{
__ غذای شب را برای اولین بار در کنار فامیل سه نفری اورهان شان میل کردم فرحناز و اورهان خیلی خوشحال بودند میگفتند و میخندیدن
اما مادرش
فقط نگاه میکرد بر چهره من و خوشی های اورهان __
بعد از غذا ظروف را با فرحناز به مطبخ بردیم
و هر دو با هم شستیم چون امروز نوبت کارهای خانه از فرحناز بود ]]
در هنگام بیرون شدن از آشپزخانه چشمم بر قامت سمیع افتاد و تازه پیشنهاد فرارش بیادم امد
اما دگر مهم نبود __
از زیر نگاه سنگینش رد شده به سمت اوطاقم میرفتم که دست ی محکم بازویم را بسمت خود کشید چیغ کشیدم
《 دست دگرش بر دهانم قرار گرفت و در مقابل چشمانم
دو چشم سیاه و خمار اورهان نمایان شد
(هیش چیغ نزن دنیا چرا حقدر شیشک شدی ؟
دستش را از دهنم پس زده و نفس عمیق گرفته گفتم :
(تو چی بلا استی ترساندیم
(ههه میبخشی نفهمیدم دختر جنرال ابراهیم حقدر ترسو است
چشمانم را در حدقه دور دادم که دستم را با دنبال خودش بسمت اوطاق اش کشید
و درب اوطاق را باز کرده داخل بوردیم __
(اورهاااان مرا چرا اینجه اوردی ؟
بروی تخت سفید رنگش نشست و گفت :
(بخاطر که میخاهم برایم نغمه سرایی کنی
اوفی کشیده گفتم :
(باز شروع کردی اورهان من خیلی خسته استم میرم بخابم
تا میخاستم برم دستم را بطرف خودش کشید و بر روی پاهای نشاند و گفت :
(خیلی سخت سر شدی دنیا اما تو که میدانی من رام کردنت. را بلد استم
دستانم را بر گردنش حلقه کرده گفتم :
(از رام شدن خبری نیست اورهان خان اینجا امر امر من است
(هههههه چرا مثل قومندان ها حرف میزنی دختررر؟
(ههههه خب بلخره دختر جنرال گفتی مه ام امتو حرف زدم
گونه ام را میان انگشتانش کشید و گفت :
(نمیدانی با این همه ناز آخر به کشتن میتیم
چشمانم را گرد کرده بطرفش دیدم که با انگشت دستانش شمارش کرده گفت :
(شماره نمیدادم 'دادم
لت و کوب نمیکردم' کردم
دختر مردم را در رستورانت ها نمی بوردم' که بوردم
دختر مردم را فرار نمیدادم 'دادم
فراق و درد و اشک نریخته بودم' که ریختم
و هااا التماسم کردم بخاطرت دگه بگو هههه__
(ها ها دگه خوب است آرمان چیزی بر دلت نماند
(جز تو که بخیر به تو ام برسم
سرم را بر سرش تکیه داده گفتم( انشالله
نگاه خیره اش را بر صورتم انداخت و گفت :
(برم شعر میگویی
به چشمانش دیده گفتم (هاا چرا نی
بلند شد
بروی تخت اش نشستم
__ کتاب را از الماری اش بیرون کرده بسمت من گرفت وقتی پشت آن کتاب را دیدم همان کتابی آبی رنگ بود که در اولین دیدار ما یک شعر اش را برای اورهان خانده بودم
__ان کتاب را برایش هدیه دادم و او تا حال نزد خود دارش
(اورهااااان
(جانم ههه مگرمیشود گم اش کنم در این کتاب مهر انگشتان توست
لبخندم عمیق تر شد و لای کتاب را باز کردم او سرش را روی زانویم ماند و دراز کشید
(آی اورهاااان چی میکنی؟ بلند شو
(بان دگه دنیا سرم را مساج بته و برم شعرم بخان که به خاب هفت پادشاه برم
(اوهووو دگه کدام امر نداری پادشاه صایب هههه
(ههه نی نی فعلا همقدر کافیست. میدانی دنیا
چی ره ؟
(این که در تمام این سال ها حتی یک شب ام درست نخوابیدیم چون صدای تو نبود که چون لالایی به گوشم بنشیند
لبخند زدم و گفتم:
(ازین بعد هر شب برت شعر میگویم و تو بخاب درست است ؟
(نیکی و پرسش هههه
__ دیر وقت بود
نه شعری خوانده بودم نه داستانی
و بناً احساس میکردم صدایم دگر دلنواز نیست
البته این که آوازم دلنواز بود یا نه فقط اورهان مرا متوجه آن کرده بود و میگفت آرامش خاصی را در آوازم حس میکرد
شروع کردم به سرودن شعر:
ازهمه کس گذر کنم از تو گذر نمیشود
مشکل تو وفای من مشکل من جفای تو
کن نظری که تشنه ام بهر وصال عشق تو
من نکنم نظر به کس جز رخ دلربای تو
جان من و جهان من روی سپید تو شده
عاقبتم چنین شود مرگ من و بقای تو
از تو براید دلم هر نفس و تنفسی
من نروم ز کوه تو تا که شوم فنای تو
دست ز تو نمیکشم تا که وصال من دهی
هر چی کنی بکن به من راضیم از رضای تو
_> شعر های زیادی سرودم و با دست چپم موهای نرم و موجی اورهان را نوازش میکردم
وقتی نظرم به چهره اش افتاد چون طفل خورد آرام و معصوم خابیده بود و نفس های سنگین میکشید
اولین بار بود اورا در حال خابیدن میبینم
__ چهره اش از هر زمانی زیباتر شده بود نور مهتاب از پنجره اوطاق میامد و صورت ماه اورهان را ماه تر کرده بود آرام بر موهایش بوسه زده
__ روجایی را از روی تخت گرفته بر رویش کشیدم و خودم در همان حالت که او روی زانو هایم به خاب رفته بود
بالشی زیر سرم گذاشته خود را دراز کردم و
نفهمیدم چوقت به عالم خواب پیوستم
...
لایک وکمنت کنین او نسقا