آرزوهای نا تمام

آرزوهای نا تمام 🇩🇪🇦🇫معلومات های مفید🇦🇫🇩🇪

داستان یار مسافر قسمت. چهارده پانزدهمنویسنده سما ابراهیمی ___ شب با عالم از عشق و خوشی سر به بالین گذاشتم اما افسوس که د...
18/06/2026

داستان یار مسافر
قسمت. چهارده پانزدهم
نویسنده سما ابراهیمی

___ شب با عالم از عشق و خوشی سر به بالین گذاشتم
اما افسوس که دنیا با من سر سازگاری ندارد ]]
{{ صبح وقت با صدای شدید در که در اثر لگد های شخصی به هم کوبیده میشد یک قد از جایم پریدم

__ ضربان قلبم از ترس بالا میرفت با عجله چادر به سر کردم
معلوم نبود کی انقدر محکم در را میزند که صدایش حتی تا منزل سه میامد }}
نتوانستم در اوطاق بمانم به دهلیز رفتم که اورهان با عجله بطرف زینه ها دوید به دنبالش رفتم
و همین که به حویلی رسیدیم
__ با چهره غضب ناک و به خون نشسته ی فیاض مقابل شدم
《 چقدر دلم برایش تنگ شده بود در این یک ماه که در زندان بود ریش و موهایش بلند تر شده و چهره خسته ی به خود گرفته بود دگر از آن پسر استایلی و سفید چهره خبری نبود
پژمرده و خمیده تر از همیشه __
اما اما اما تا نگاهش بر من افتاد خون در رگ هایم خشکید
افراد کاکای اورهان مانع داخل آمدنش میشدند
اورهان نگاهی به من انداخت و گفت :
(دنیا داخل بروو
(او اورهان
بازویم را تیله کرده میخاست داخل بفرصتیم
(گفتم...
تا حرفش تکمیل شود صدای فیاض به جایش میخکوبش کرد
(به خواهر مه دست نزن اووو بی غیرت
دست پاهایم به لرزه افتاد و با چشمان اشکی به اورهانی میدیدم که هنوزم کوشش به پنهان کردن من داشت 》
بازوی چپش محکم توسط فیاض کشیده شد که تعادلش را از دست داد
فیاض سیلی محکم به صورت اورهان زد که صورتش به یک طرف خم شد و با صدای بلند گفت :
(با هفت جد و آبادت بد کردی نامرد که پای یک دختر را وسط قضیه کشیدی
(آرام باش فیاض باهم حرف میز...
با محکم گرفتن یخن پیراهن اورهان توسط فیاض حرف در دهنش خشکید که گفت :
(مه همراه نامرد چون تو حرف نمیزنم بی غیرت
و محکم تیله کردیش که اورهان چند قدم عقب امد
اشک چشمم چون سیل میبارید و دستم به جای بند نبود __
بین دو سنگ آر مانده بودم
《یک سو برادرم توته دلم فیاض
《و یک سو عشق و امید زندیگیم اورهان

نگاه فیاض به سوی مه کشیده شد و به زخم های روی صورتم که در اثر ضرب و شتم مادر اورهان بود}}
چند قدم نزدیکم امد
اینبار اورهان سد راهش شده گفت :
(قبلا تمام حرف هارا با مامایت گفتیم حق نداری دنیا را ببری
نگاه خشمگین فیاض به صورت او افتاد و دوباره صدایش را روی سرش اندخته گفت :
(بد کردی بی ناموس تو کی استی ها ؟ مه به بردن خواهرم ازی خراب شده امدیم و پدرت ام نمیتوانه مانع ام شود
و دستش را روی سینه اورهان مانده به عقب تیله کردیش

__ که اینبار کم بود بر زمین بیفتد که کاکا اش از بازویش گرفت و مانع اش شده با صدای نسبتا بلندی گفت :
(چی گپ است سرت فیاض خان در ای گل صبح حویلی را به سرت برداشتی
فیاض تا چیزی بگوید اورهان گفت :
(کاکا جان مسله ره خودم حل میکنم
فیاض: ( کدام مسله ره ها مه خواهر م را گرفته میرم بیبین به چی حال انداختینش واقعیت که بیغیرت چون تو در عمر ندیده بودم اورهان
کاکای اورهان. :( بسسسس کن دگه فیاض ما در محکمه با مامایت و او بچه قیس کل گپ تمام کردیم و خواهرت را ام به بد گرفتیم تو حق نداری ببریش برو از هر کس نمیپرسی بپرس دختری که به بد گرفته شد قرار نیست نه جای برود و نه کس به دنبالش بیاید و فقط امر صاحبش را اطاعت میکند

___چقدر بدبخت خود را حس میکردم
که در کشوری چون افغانستان بدنیا امده بودم قرار بود تا آخر عمر با زندگیم بازی شود
ایبار فیاص از کوره برامد و با صورت سرخ شده و خشم غرید
(بی غیرت نامرد اسمت ام مرد ماندی تو اصلا مسلمان استی یا نی بیا امی لحظه مره قصاص کو اما من اجازه نمیدهم زندگی خواهر یکدانیم را نابود کنید

اینباربند دستم را اسیر دستان اش کرد و به دنبال خود کشیدم __
دروغ چرا فقط پاهایم دنبال او میرفت اما دلم همان جا بود و در دل به خدای خود التماس میکردم پایان داستان را ایرقم ننویسد __
از او میخواستم اورهان اجازه ندهد تا دوباره بین ما فاصله بیفتد که شاید خداوند بعضی اوقات زود تر از حد تصور دعای مارا میشنود ]]
دوباره اورهان سد راه مان شد و دستم را از دست فیاض بزور رها کرد و گفت :
(فیاض گفتم دنیا را جای نمیبری
(میبرم پس شو بی‌..
(فقط چند کلمه به خوبی حرف میزنیم اگر قبولم نکردی من به تو ام کار ندارم و خواهرت را ببر
(حه دگر کدام امر نداری بیادر زاده قومندان پس شو از دم راهم بی غیرت

__اورهان فقط تقلا به این داشت که مانع فیاض شود
اما فیاض نمیخواست تسلیم شود و دوباره دستم را کشیده به طرف درب حویلی میبرد که این بار دو افراد کاکای اورهان دم راه مان استاد شدن و گفتن :
(کجاااا فیاض خان بی اجازه داخل شدی بی اجازه ام میبرایی؟
فیاض خنده ی عصبی کرد و گفت
(ههههههههههعه حال مه از تو و او قومندان لوده ات اجازه بگیرم ها بنظرم مرا نشناختید
صدای اورهان امد و گفت :
(فیاض بیبین خاهش کردن را دوست ندارم اما نمیتوانم بگذارم دنیا را ببری بناً خاهش میکنم فقط یکبار به حرف هایم گوش کن
(حرف به گفتن نمانده من هزار دفه گفتم او بیادر لندغرت را من نگشتیم تو گوش دادی هااا ؟

اورهان چشمانش را محکم روی هم قرار داد هزار چاقوو میزدی یک قطره خون اش نمیامد گویی با بردن من تمام زندگی اش را میبرند
و گفت :
(او قضیه بنطر من بسته شده لطفا تورا به خاک پدرت قسم میتم فیاض یک بار شده گوش کن
عقده ی گلویم هر لحظه بیشتر میشد و با چشمان پر از عشق و پر از اشک و ناراحتی به اورهان مغرور ی میدیدم که در تمام عمرش به کس خاهش و التماس نمیکرد اما حالا...》

{{ نگاه فیاض ایبار بر من افتاد که چشمانم را بر زمین دوختم نمیتوانستم به او بیبینم چون مطمعین بودم از چشمانم غم میبارد
《غم دوباره جدا شدن از اورهان 》
گرچی جز من و اورهان هیچ کس نمیدانست ما سالهاست فراق کشیدیم اما بلاخره برادرم بود
و هر دو از یک خون و ریشه بودیم __

(دنیااا
با صدای اورهان که بغض در انجره اش نشسته بود نفسم حبس شد که گفت :
(برو داخل
اشک هایم را با پشت دست پاک کردم و با قدم های لرزان و آینده ی نامعلوم داخل دهلیز شدم /

تمام زنان این خانه دم در استاد بودن اما تا نگاهم به مادر اورهان افتاد دست و پاهایم بر لرزه افتاد
بر خلاف تصور من فرحناز نزدیکم امد و گفت:
(چی شد دنیا جان تو خوبستی ؟
__اما صدا مادر اورهان بر سر زخم های دلم نمک پاشید
(ههه میخاستن ببرنش دخترک بیحیا نرفت آخر اونجا که اورهان نیست تا برایش عشوه بریزد
چشمانم از حدقه بیرون شد که فرحناز صورتش را بسمت مادرش کرده گفت :
(مادر بس کن لطفا
چشمانش را در حدقه دور داد و از آنجا رفت
در بین ان خانم ها__
《 یک دختر زیبا با چشمان و موهای سیاه در حالیکه پنجابی قهویی رنگ بر تن داشت بر من با نگاه های تمسخر آمیزی نگاه میکرد
ندانستم چرا چون او دختر را تا حال اینجا ندیده بودم
...

داستان یار مسافر
قسمت_ پانزده
نویسنده_ سما ابراهیمی

__ فرحناز مرا بر اوطاق خودش بورد اوطاق زیبا و با نظمی بود و برایم صبحانه اورد
اما دریغ از یک لقمه
اصلا دلی نمانده بود و از استرس بیش از حد تمام تنم میلرزید احساس میکردم در دلم چیزی فراتر از سیر و سرکه میجوشد
ساعت ها پشت ام گذشت فرحناز درمقابلم نشسته به سویم خیلی دقیق میدید]]
تا که لب به سخن تر کرده گفت :
(اورهان را زیاد دوست داری ؟
گونه هایم سرخ و داغ شد و سرم را پاین انداخته با انگشتانم بازی میکردم
که خنده ی زیبای کرد و گفت :
(ههه چرا حال میشرمی مه به تو حق میتم برادر من بسیار زیبا است خداوند عمر طولانی برش بدهد
نگاهم را به او انداختم و گفتم :
آمین تو ام خیلی زیبا استی
ایبار دوباره خندید{ در کل دختر خنده روی و صبوری بود و از روز که به خانه شان امدم هیچ خشمی از او ندیدم وبا خیلی شیرین زبانی گفت :
(نی من و برادر خدابیامرزم از اورهان کرده بدرنگ بودیم ههه
لبخند زدم و ادامه داد
(تشویش نکن دنیا جان اورهان اجازه نمیدهد یکبار دگر از او جدا شوی او تورا دوست دارد
لبخند کمرنگ زدم
__ که همان لحظه درب اوطاق باز شد
و قد رسای اورهان به چهار چوب دل نمایان
حس میکردم از من میخاهد اماده ی رفتن شوم
《 اما با لبخند زیبای سر تا پایم را از نظرگذراند و به فرحنناز گفت :
(جگر لالایش یک گیلاس قهوه برم آماده کو
(چشم لالا جان
همین که فرحناز بیرون شد زبان باز کردم و گفتم :
(چی شد اورهان فیاض ...
(راضی اش کردم ههه
با تحجب به او دیدم که بروی تخت فرحناز دراز کشیده دستش را روی چشمانش گذاشت و گفت
مرا ام اورهان خان گفتن هرگز اجازه نمیدادم تورا با خودش ببرد
دهانم از تحجب زیاد باز و بسته میشد اما اورهان خیلی ریلکس گفت :
(بیا اینجه
دست و دلم به لرزه افتاد و با لکنت گفتم :
(چرا واضع حرف نمیزنی ؟
(خو بیا که بگویم برت
با قدم های لرزان و قلب لرزان تر نزدیکش رفته در گوشه تخت نشستم که نیم خیز شد و بازویم را گرفته به سمت خود کشیدم __
هینی از بین لبانم از ترس خارج شد و همزمان در آغوشش پرت شدم گفتم
(او اورهان کسی نبیند حرف جور ....
انگشتش را بر لبم ماند و گفت :
(هیششش کس دگر حق ندارد دباره ما حرف بد بزند قرار است تا ابد از مه شوی
__ دستم را روی سینه اش ماندم و تا میخاستم بلند شوم که دست اش را برکمرم حلقه زده گفت :
(چی عروس زیبای شوی تو

رنگ از رخم پرید و قلب شروع کرد بر طبل زدن و تقلا بر جدا شدن از او را داشتم ما موفق نمیشدم چشمانم را پاین کرده بودم و نمیتوانستم ازین زاویه بر او بیبنم 》

دست دیگرش را نوازش وار بر صورتم کشید و گفت :
(دنیااا
(اهمم
(میفهمی در این سه سال همیش بدنبال معجزه ی عشق که گفته بودی میگشتم اما تازه امروز فهمیدم معجزه ی عشق یعنی چی
با تحجب به چشمان برق دارش دیدم که ادامه داد :
(برای فیاض گفتم بدون تو زندگی برایم حرام استم گفتم تمام خوشی های زندگی را فقط در وجود تو میابم
هینی گفته با مشت بر سینه اش کوبیدم و گفتم :
(چی میگی تو اورهان
(هههه چرااا ؟ نترس نترس ازین نگفتم که خواهرش مرا چطور در دام خود انداخته
گوشه لبم را میان دندان فشرده و گفتم :
(خب چی گفت ؟
(به نکاح مان رضایت داد سه روز بعد بخیر تمام و کمال اضهان من میشویی خانم جان
با عجله از او فاصله گرفته بر سرتخت نشسته و گفتم :
(چیییی ؟
ازتحجب کم بود شاخ بکشم اما اورهان لبخند جذاب و پیروز مندانه ی زد و گفت :
(خب بگو بیبینم این معجزه ی عشق نیست چی است هاا؟
(اما اورهان
(اما او اگر ندارد وقتی خدا بخواهد دو عاشق بیچاره را به هم برساند همین میشود دگر هههه
دوباره بازویم را کشید دوباره برروی تنش افتادم ا و گفت :
(اما تو هنوزم از شوهرت فرار میکنی خانم جان
(ههه نی اما باورش خیلی سخت است
(سخت نیست تا چشم باز کنی دوتا دخترک شیرین مثل خودت در بغلم است
خنده بلند کرده و گفتم :
(هههه اورهان من چی میگویم تو چی میگویی من باور نمیتوانم یعنی.. یعنی حقدرزود فیاص را راضی کردی ؟
(ها دگه بیبین مرا دست کم میگیری ههه
شصت اش را بر لبم نوازش وار کشید و گفت
(هر روز بیشتر از دیروز بردلم مینشینی
/_نفس ام به شمارش افتاده بود و نمیدانستم در خاب استم یا خیال فقط به اورهان چشم دوخته بودم که با عالم از عشق و لبخند جذابی با تحسین نگاهم میکرد
__
سرش را نزدیکم کرده گونه ام را بوسید نفس عمیق گرفت و اینبار لبان اش را نزدیک لبانم کرد
و تا میخاست فاصله را تمام کند درب اوطاق با شدت باز شد
》و یک قد از جا پریدم
چشمم به فرحناز افتاد که با چشمان گرد شده به ما میدید
{{ از شرم چون شمع آب شدم و رنگ باختم
که اورهان با اعتراض گفت :
(جااان لالا یادت ندادن اول در بزنی بعد داخل شوی
(وااای میبخشین لالا جان بخدا من چیزی ندیدم
از جایم بلند شدم و از اورهان فاصله گرفتم
[[ که فرحناز نزدیک امده بعد از نگاه مملو از لبخند به من رو به اورهان گفت :
(برایت قهوه اوردم
(دستت درد نکنه تشکر
(خاهش میکنم خب راستی ؟
نگاه اورهان به او افتاد و گفت:
(چی ؟
(امم یعنی میگم چیوقت قرار است بخیر نقل بخوریم
اورهان نیم خیز شد و نگاهی برصورت رنگ پریده ام انداخت و گفت :
(به امی زودی بخیر حالی ام برو ام خودت اماده شو و ام به دنیا یک چپن بده بازار میرویم
فرحناز دستانش را بر گردن اورهان حلقه کرده بوسه عمیق از گونه اش گرفت و گفت :
(خدا نیک و مبارک کند انشالله خوشبخت شوید لالا جانم
(هههه دیوانه آمین سلامت باشی

°°
من در تب و تاب توهم
خانه خراب توام
من من دیوانه و عاشق
ای. تو همه ی جان من
نیمه ی پنهان من
جان تو و جان یک عاشق
من عاشقتم تا ابد دور شود چشم بد
از تو و دنیای من و تو
ای یار الهی فقط کم نشود سایه ات
از شب روز. های من و تو
سوگند به لبخند تو
دل من بند تو
ای مهربان
تو جان بخاه
ای تو همه ی خاهشم
تویی آرامشم ای مهربان
تو جان بخدا

آهنگ زیبا و عاشقانه ی بود که از موبایل اورهان در اسپیکر موتر پخش میشد و با لمس و نوازش دستانم توسطدست های اورهان و نگاه های گاه و بیگاه ما به هم با تمام زیبایی اش تمام شد __

[[نمیدانم امروز چی روزی بود
از خوشی بر لباس نمیگنجیدم و لبخند از لبم نمیرفت
روزی که با اشک آغاز و با لبخند پایان یافت __

واقعیت ما آنسان ها به اندازه سر سوزن ام از قلم قلم زن و تقدیر الهی اگاه نیستیم )) و بدون اندک تصور ما تمام مقررات و برنامه های خداوند در وقت و زمان معیین اش کنار هم چیده میشود
به نظر من ما فقط بازیگر استیم و دایرکتی زندگی را خداوند میکند
هنوز باورم نمیشد فیاض راضی به ازدواج ما شده باشد اماشاید به گفته اورهان معجزه ی عشق است
که دل ناشادم را شاد میکند 》

با اورهان و فرحناز لباس نکاح چله و طلا را خریدیم
و دوباره به سوی خانه امدیم {{

__ غذای شب را برای اولین بار در کنار فامیل سه نفری اورهان شان میل کردم فرحناز و اورهان خیلی خوشحال بودند میگفتند و میخندیدن
اما مادرش
فقط نگاه میکرد بر چهره من و خوشی های اورهان __

بعد از غذا ظروف را با فرحناز به مطبخ بردیم
و هر دو با هم شستیم چون امروز نوبت کارهای خانه از فرحناز بود ]]
در هنگام بیرون شدن از آشپزخانه چشمم بر قامت سمیع افتاد و تازه پیشنهاد فرارش بیادم امد
اما دگر مهم نبود __
از زیر نگاه سنگینش رد شده به سمت اوطاقم میرفتم که دست ی محکم بازویم را بسمت خود کشید چیغ کشیدم
《 دست دگرش بر دهانم قرار گرفت و در مقابل چشمانم
دو چشم سیاه و خمار اورهان نمایان شد
(هیش چیغ نزن دنیا چرا حقدر شیشک شدی ؟
دستش را از دهنم پس زده و نفس عمیق گرفته گفتم :
(تو چی بلا استی ترساندیم
(ههه میبخشی نفهمیدم دختر جنرال ابراهیم حقدر ترسو است
چشمانم را در حدقه دور دادم که دستم را با دنبال خودش بسمت اوطاق اش کشید
و درب اوطاق را باز کرده داخل بوردیم __
(اورهاااان مرا چرا اینجه اوردی ؟
بروی تخت سفید رنگش نشست و گفت :
(بخاطر که میخاهم برایم نغمه سرایی کنی
اوفی کشیده گفتم :
(باز شروع کردی اورهان من خیلی خسته استم میرم بخابم
تا میخاستم برم دستم را بطرف خودش کشید و بر روی پاهای نشاند و گفت :
(خیلی سخت سر شدی دنیا اما تو که میدانی من رام کردنت. را بلد استم
دستانم را بر گردنش حلقه کرده گفتم :
(از رام شدن خبری نیست اورهان خان اینجا امر امر من است
(هههههه چرا مثل قومندان ها حرف میزنی دختررر؟
(ههههه خب بلخره دختر جنرال گفتی مه ام امتو حرف زدم
گونه ام را میان انگشتانش کشید و گفت :
(نمیدانی با این همه ناز آخر به کشتن میتیم
چشمانم را گرد کرده بطرفش دیدم که با انگشت دستانش شمارش کرده گفت :
(شماره نمیدادم 'دادم
لت و کوب نمیکردم' کردم
دختر مردم را در رستورانت ها نمی بوردم' که بوردم
دختر مردم را فرار نمیدادم 'دادم
فراق و درد و اشک نریخته بودم' که ریختم
و هااا التماسم کردم بخاطرت دگه بگو هههه__
(ها ها دگه خوب است آرمان چیزی بر دلت نماند
(جز تو که بخیر به تو ام برسم
سرم را بر سرش تکیه داده گفتم( انشالله
نگاه خیره اش را بر صورتم انداخت و گفت :
(برم شعر میگویی
به چشمانش دیده گفتم (هاا چرا نی
بلند شد
بروی تخت اش نشستم
__ کتاب را از الماری اش بیرون کرده بسمت من گرفت وقتی پشت آن کتاب را دیدم همان کتابی آبی رنگ بود که در اولین دیدار ما یک شعر اش را برای اورهان خانده بودم
__ان کتاب را برایش هدیه دادم و او تا حال نزد خود دارش
(اورهااااان
(جانم ههه مگرمیشود گم اش کنم در این کتاب مهر انگشتان توست
لبخندم عمیق تر شد و لای کتاب را باز کردم او سرش را روی زانویم ماند و دراز کشید
(آی اورهاااان چی میکنی؟ بلند شو
(بان دگه دنیا سرم را مساج بته و برم شعرم بخان که به خاب هفت پادشاه برم
(اوهووو دگه کدام امر نداری پادشاه صایب هههه
(ههه نی نی فعلا همقدر کافیست. میدانی دنیا
چی ره ؟
(این که در تمام این سال ها حتی یک شب ام درست نخوابیدیم چون صدای تو نبود که چون لالایی به گوشم بنشیند
لبخند زدم و گفتم:
(ازین بعد هر شب برت شعر میگویم و تو بخاب درست است ؟
(نیکی و پرسش هههه

__ دیر وقت بود
نه شعری خوانده بودم نه داستانی
و بناً احساس میکردم صدایم دگر دلنواز نیست
البته این که آوازم دلنواز بود یا نه فقط اورهان مرا متوجه آن کرده بود و میگفت آرامش خاصی را در آوازم حس میکرد

شروع کردم به سرودن شعر:

ازهمه کس گذر کنم از تو گذر نمیشود
مشکل تو وفای من مشکل من جفای تو
کن نظری که تشنه ام بهر وصال عشق تو
من نکنم نظر به کس جز رخ دلربای تو
جان من و جهان من روی سپید تو شده
عاقبتم چنین شود مرگ من و بقای تو
از تو براید دلم هر نفس و تنفسی
من نروم ز کوه تو تا که شوم فنای تو
دست ز تو نمیکشم تا که وصال من دهی
هر چی کنی بکن به من راضیم از رضای تو

_> شعر های زیادی سرودم و با دست چپم موهای نرم و موجی اورهان را نوازش میکردم

وقتی نظرم به چهره اش افتاد چون طفل خورد آرام و معصوم خابیده بود و نفس های سنگین میکشید
اولین بار بود اورا در حال خابیدن میبینم
__ چهره اش از هر زمانی زیباتر شده بود نور مهتاب از پنجره اوطاق میامد و صورت ماه اورهان را ماه تر کرده بود آرام بر موهایش بوسه زده

__ روجایی را از روی تخت گرفته بر رویش کشیدم و خودم در همان حالت که او روی زانو هایم به خاب رفته بود
بالشی زیر سرم گذاشته خود را دراز کردم و
نفهمیدم چوقت به عالم خواب پیوستم
...
لایک وکمنت کنین او نسقا

داستان _ یار مسافر نویسنده_ سما ابراهیمی قسمت _دوازده سیزدهم《 دوباره افتاب طلوع کرد بعد از شستن دست و صورتم  دوباده و به...
17/06/2026

داستان _ یار مسافر
نویسنده_ سما ابراهیمی
قسمت _دوازده سیزدهم

《 دوباره افتاب طلوع کرد بعد از شستن دست و صورتم دوباده و به عادت هر روز شروع کردم به انجام دادن کارهای این خانه __
دیروز از بس خروار لباس های چرک را با دست شستم انگشتانم میسوخت و کف دستانم سرخ شده بود

اما اینجا دگر کسی نبود نازم را بردارد __
بلاخره من را به اسارت آن هم برای یک عمر اورده بودند ]]
انگار دل این مردم از سنگ هم سخت تر است
که حتی به حال یک همجنس شان که آن هم بی گناه است نمیسوزد》

در آشپزخانه مصروف شستن ظرف ها بودم
که دروازه اش باز شد[[
__ به امید اینکه یار مسافر و مغرور و سنگ دل من باشد صورتم را برگشتاندم اما
همان پسر که خود را سمیع معرفی کرده بود
اما این اینجا چی میکند ؟]]
بلند شدم که دوباره با همان چشمان اندام و چهره ام را به نظاره گرفته بود اصلا نمیخواستم کس اینتور به من بیبیند __
چند قدم نزدیک امده گفت :
(سلام دنیاجاااان
جان را خیلی کشیده گفت که از لحنش ترسیدم
سرم را پاین کرده گفتم (سلام
(میخایم همراهت حرف بزنم
او چی حرف با من به گفتن داشت >
(راستش این مردم را تو نمیشناسی اورهان یک بچه بسیار عیاش و بی ناموس است
با چشمان گرد شده به او دیدم که ادامه داد
(بیبین اگر تو بخایی میتونم فرارت بدهم
مو به تنم سیخ شد
》 خدایا این چی میگفت 》
چند قدم دیگر نزدیک به من شد که به من قدمی به عقب برداشتم
صورتش را خم کرده‌ گفت :
(میتوانیم باهم یک زندگی خوش بسازیم
قلبم بع زمین ریخت و حالم از او بهم میخورد یعنی چی؟
دوبار هم نمیشود اورا دیدم چطور با او پا به فرار بگذارم و اورهان که هنوزم روح و قلبم پیش اوست را از خود برانم

__ انگار گنگه شده بودم و از تحجب زیاد صدای از گلویم بیرون نمیشد او گفت
(به حرف هایم فکر کو دنیا اگر خواستی فرار کنی امی امشب میرویم
و خودش از آشپزخانه بیرون شد
پاهایم سست شدع بروی چوکی نشستم
یعنی چی خدایا تومرا کمک کن]]
حرف هایش در مغزم میپیچید
(اورهان یک بچه بسیار عیاشو بی ناموس است )

این را باید به کسی میگفت که از اورهان شناختی نداشت شاید این پسر نمیدانست اورهان را که عیاش مینامید __ تمام امید من دراین دنیا است و قلبم‌فقط به بودنش خوش است
《 هیچ کس نمیداست عشق من و او ازین اتفاقات تلخ نه از روز های شیرینی آغاز شده بود

کارم را تمام کردم و دگر نمیخواستم به حرف های سمیع فکر کنم
__
بروی حویلی رفته لباس های خشک شده را از سر طناب جم میکردم که در گراچ باز شده موتراورهان داخل امد
[[ دروغ چرا حس امنیت و آرامش خاصی به سراغم امد
انگار بخشیده بودمش چون از آنهمه خشم و نفرت من به او اثری نبود
با دیدنم قدم به سمت من برداشت با هر قدم که نزدیکم میشد قلبم در طلاطم به نام عشق شنا میکرد

》 سر پا چشم شده آنهمه زیبایی اورا تماشا میکردم
و غرق و محو قد رسا و صورت زیبایش شده بودم
تا با صدای خودش به خود امدم و گفت :
(اینجا چی میکنی ؟
(سلام
لبخند جذاب زد و گفت :
(علیکم خوبستی ؟
(شکرست لباس هارا جم میکردم
آهی عمیقی کشید و چهار اطراف را دیده گفت :
(دیگر نمیخواهم به روی حویلی زیاد باشی
نگاهم را ازش گرفته با کنایه گفتم :
(امر مادرجانت است
و به کارم ادامه دادم که دستش را به طناب گرفته به صورتم خم شد و گفت :
(مه با مادرم حرف میزنم تو تشویق نکن اینهمه موءقت است و ها راستی
با تحجب بطرفش دیدم که گفت :
(خبری خوشی برایت دارم
سرم را تکان دادم که (چی
چند قدم نزدیکم شده شصت دستش را بروی گونه ام کشید و گفت :
(امروز برادرت آزاد شد

انگار روح دوباره به تنم دمید که لبخند بر لبانم وصل شد و گفتم :
(راستی راست میگی
__ دستم را در دست گرفته و با شصتش پشت دستم را نوازش کرد و گفت :
(هاا من که گفتم بر سر عهدم استاد استم اما تو مرا باور نداری چرا ؟
نگاهم را به زمین دوختم که پشت دستم را بوسه عمیق زد
{{ انقدر عمیق بود که تا عمق قلبم را آتش زده و داغ کرد لرز شدیدی به تنم نشست
دستم را زود از دستش کشیده و گفتم :
(اورهان کسی میبینه برو ازینجه
و پشت به او کردم که امده در مقابل من استاد و به چشمانم دیده گفت :
(هنوزم قهر استی دنیا؟
نگاهم را از چشمانش دزدیده و گفتم :
(چرا باید ببخشمت با کار که در حقم کردی تو مرا بزور اینجا اوردی تا کنیزی خودت و فامیل محترم ات را بکنم
چشمانش را محکم روی هم قرار داد و گفت :
(گفتم که موقت است من همین امروز با مادرم حرف میزنم تو چرا به من باور نداری دنیا مه همان اورهانی استم که روزی آرام دلت بود

__ و فقط همین یک جمله کافی بود که تا به مرز سقوط و من فاصله اندک شود چون دگر تاب نداشتم و به قسط رفتن از او دور شدم
که بازویم را گرفته به سمت خودش کشیدم هینی از لبانم خارج شد نگاه بر صورتم انداخت و گفت

(تا چوقت میخایی فرار کنی چرا با حقیقت کنار نمیایی؟ دنیا بخدای که تورا اینهمه زیبا افریده قسم یاد میکنم من هم نمیخاستم این اتفاقات افتاده مرا انقدر به چشم تو خار بسازد
از لحن بغض دارش اشک بر چشمانم حلقه بست و دلم در سینه میتپید
اما با تمام این حرف ها با کمال ناباوری خودم گفتم :

(من هرگز تو و فامیلت را بخشیده نمیتوانم شما اصلا انسان نیستین چون به دو هم نوع تان ظلم روا میداریند از کجا معلوم بود برادرت را برادر من کشته
کو شاهد ؟
کو ثبوت؟
اما نخیر شما فقط دوست دارید مارا بجزانید مارا بیآزارید امیدوار استم خداوند جزای اعمال تان را نصیب تان کند )
__ اورهان با چشمان اشکی نگاهم میکرد و من تمام این حرف ها را با گلوی پر از بغض چشمان گریان و از عقده های دلم گفته بودم
اورهان با ناامیدی نگاهم میکرد اما من با عجله خود را به اوطاق رسانده در را بستم و در پشت در نشسته اشک چشمم چون ابر بهار شروع به باریدن کرد ]]

دل میگفت به ناحق این کار را کردی __
اما عقل مرا چیزی دگری میگفت از چیز که تا ته استخوان میترسیدم او این بود که با پسر کاکای اورهان فرار کنم __
[[ نمیتوانستم آدم ی را که فقط دوبار دیدم به آدم ی که یک عمر عاشق اش بودم و ۶ ماه با او شب و روز را با عشق و شوق سپری میکردم ترجیع بدهم

__ دست و دلم میلرزید چشمانم میبارید و تنها و بیکس تر از همیشه شده بودم

تقریبا دو ساعت گذشت و هوا روبه تاریکی بود
اما همین که از اوطاق بیرون شدم با چهره غضبناک مادر اورهان روبرو شدم و
__ خونم خشک شد شاید روحم از حالت چند دقیقه بعد آگاهم میکرد که چی بلایی بر سرم میاید
نیشخند معنا داری زد و گفت :
(حال که او بیادر آدم کشت را آزاد کردیم از کارها سر میجنبانی هااا؟
آب دهنم را پر صدا قورت دادم که نزدیکم امده موهایم را از پشت کشید (آخ بلند ناخواسته از دهانم بیرون شد که با صدا بلند گفت :
(دختر احمق لباس های مارا در روی خاک های حویلی رها کرده امده و استراحت داری
(آخ رهایم کنید بخدا قسممم..
موهایم را بیشتر کشید که اشک هایم روان شد و حرف در دهنم استاد او دوباره داد زد
(زبان درازی ام میکنی بی پدر
همان گونه که موهایم بر دستش بود تیله ام کرد که سرم محکم به دیوار خورد و گرمی خون را به خوبی حس کردم __
》 سرم گیچ رفت و زمین زیر پاهایم لرزید اما دل زن ظالم به رحم نیامد دوباره با صدا بلند گفت :
(شما بی وجدان ها بچه دسته گلم را ازم گرفتین چطو میخواهی نشسته به طرف تو بیبینم

__حیران بودم به تقدیر
__و به این زن
__و حتی به خودم
این که چرا نمیمردم عجیب بود و عجیب تر اینکه نمیتوانستم در مقابلش استاد شده از خود و حقم دفاع کنم
[[ شاید هم انقدر در حقم ظلم شده بود
انقدر زمانه به من جفا کرده بود که دگر استادگی برایم معنی نداشت
__ این ساز روزگار بود که مرا قربانی کرد
باید هر طور شده بود میرقصیدم و تن میدادم به خورد شدن غرورم نزد این آدم های بی وجدان
اینبار دوباره نزدیکم امد وحشت سرا پای وجودم را فرا گرفته بود __
سیلی محکم به صورتم زد که نقش زمین شدم و گفت :
(تف به زات خراب تو دختر واقعا که لقمه ی حرام به دهنت کرده او پدر وطن فروشت

[[ دگر تحمل نداشتم به پدر خدابیامرزم توهین کند
با حال خراب و صورت خونی در مقابلش استاد شده گفتم
(بسسس کو دگه زن بی وجدان حرف دهنت را بفهم اگر فکر کردی به پدر مرده ام توهین میکنی و مه خاموش میمانم سخت در اشتباه استی ..
تا میخاستم بیشتر بگویم اینبار با مشت به صورتم کوبید که شوره ی خون را در دهنم حس کردم
[[ درست است که زن بود اما دست سنگینش هزار بار سنگین تر از یک مرد
شاید چون دلش سنگ بود و ترحمی در وجودش نبود
__
دوباره به زمین افتادم و هق هق ام بالا شد که لگد محکمی به پهلویم زد
(آخ از نهادم بلند شد و دلم اورهان را صدا میزد تا مرا از دست این زن خدا ناترس نجات بدهد
اما شاید از شانس من اورهان نبود یا اگر بود خود را قایم کرده بود تا مرا زجر کش کنن__

[[ زن ظالم با دو اانگشت گونه هایم را گرفته با صورت خشن سرم را بلند کرد و داد زد :
(اگر ای زبان درازت راکوتاه نکردم نامم خدیجه نباشد به خاک و خون میشانمت دخترک تا بفهمی پیش من تو و امسالت ارزش یک مگس را هم ندارید
و دوباره با لگد به جانم افتاد
__ ناله های از سر دردم بلند شد برای اولین بار بود لت میخوردم در خانه پدرم کسی نازک تر از گل برایم نگفته بود اما اینجا...
( ازبرای خدا رهایم کووو زن ظالم آخ
هق هق گریه میکردم
__ و او با لگد هایش به کمر و پهلو هایم میکوبید که صدای چیغ اورهان او را از لت کردن من و مرا از ناله و هق هق بازداشت
(ماااااادر
(چی میکنی تووو؟
نگاهم به اورهان که چشمانش همانند کاسه خون شده بود افتاد و با چهره نگران به سمتم امد و نگاهی به من انداخته کوشش بر بلند کردنم داشت
به مادر ظالم خود نگاه کرده گفت:
(تو چقدر بی وجدان استی مادر دختر را به چی روز انداختی از خدا بترس
هق هق میکردم و اشک هایم با خون سرم یکجا شده و بروی دامنم میچکید
مادر اورهان بسوی او دیده و با نفس نفس که از حلت ماندگی اش بود گفت :
(زبان درازی و نافرمانی میکند
اینبار اورهان در مقابل مادرش استاد شده گفت :
(بنظرم تو اورا با کنیز اشتباه گرفتی چطو همچین کاری کرده میتوانی کمی ترحم نداری
(اوهو حال بخاطر این دختر بی شرم با مادرت زبان بازی میکنی اورهان به همین روز کلانت کردم

و اشک ریخته به یکی از اوطاق ها داخل شد و در را محکم بسته کرد ]]
نفسم بالا نمیامد و درد امانم را بریده بود
نمیتوانستم استاد شوم چون کمرم نای حرکت را نداشت
اورهان دوباره نگاه نگرانش را بر من دوخت و با بغض گفت :
(دنیاااا بلند شده میتوانی ؟
به حال که میگریستم سرم را تکان دادم که نی
بر یک حرکت دست زیر پاهایم انداخت و مرا از زمین بلند کرد که چیغ کشیدم
اول به داخل حمام بورده صورتم خونی ام را با آب سرد و دستان گرمش شست
بعد دوباره بلندم کرده داخل همان اوطاق خودم بوردم و روی دوشک نشاندیم
__ در نگاهش خجالت و نگرانی یکجا بود و با دنیای از عشق به من میدید
اما من در حال خود بودم و از درد زیاد به خود میپیچیدم ))

با حجله بیرون رفت و زود امد بسته ی در دست داشت در مقابلم چهارزانو کرد
و پنبه را آغشته به الکل کرده نزدیک پیشانیم اورد که از سوزش صورتم جم شد
《 تمام تنم درد داشت و اشک چشمانم قط نمیشد
پیشانیم را بخاطر که نسوزد پف میکرد و بدین سبب نفس های گرمش به صورتم برخورد میکرد و مرا کاملا تحت تاثیر خودش میبرد
پیشانی ام را مرحم گذاشته با چسپ زخم بسته کرد
تقریبا دو انگشت پیشانیم باز شده بود و از آن خون میرفت که حالا با پانسمان خونش قط شد __
کنج لبم ام به حلت سیلی و مشت که نثارم شد زخم شده بود
اوهان خیلی نزدیکم بود و بوی عطرش مرا به عالم دیگری میبورد
نگاهش خیره به صورتم شد و آهسته گفت
(خداوند قلم پایم را میشکست که تورا تنها اینجا رها نمیکردم

__ چیزی نگفتم
من اصلا بر حال خود نبودم و دلم دوباره برای او میلرزید
《 کم کم ک حسهای سه سال پیش را دوباره تجربه میکردم همان حس های را که در این سه سال به کلی فراموش کرده بودم و دوباره تک تک شان را با اورهان تجربه میکردم
[[ چطو میشود عشق که در رگ رگ ات ریشه کرده نادیده بگیری شاید من اورا بخشیده بودم و دگر نفرتی وجود نداشت فقط کمی ازو قهر بودم و فقط اورا مسبب این همه مصیبت میدیدم __

آرام با سر انگشتش گوشه ی لبم را که زخم بود نوازش کرد که آخم بلند شد
آهی عمیق کشید و گفت
درد دارد ؟
با چشمان اشکی گفتم
ها خیلی زیاد
با پنبه ی پاک مرحم گرفته به زخم لبم زد و نگاهش را بر اجزای صورتم میچرخاند

__
اورهان در پیش نگاه های خیره من بسته ی کمک های اولیه را بست و از اوطاق بیرون شد
چند لحظه بعد با گیلاس آب و دوای مسکن برگشت آن را خوردم
اورهان در حال که به زمین چشم دوخته بود گفت :
(دنیا من از تو بابت رویه مادرم معذرت میخاهم میفهمم درد زیاد داری دوا خوردی بهتر است کمی استراحت کنی تا درد بدنت آرام شود
نیشخندی زدم و چیزی نگفتم
اورهان از اوطاق بیرون شد و من با بدبختی دراز کشیده کمپل را بر سر خود انداختم __
《جالب بود مادرش درد میدهد و پسرش درمان میکند》

شاید درد بدنم با خواب فراموش میشد اما درد قلبم چی
{{ سال ها بود
قلبم بطور عجیبی درد داشت و من در درمان او ناکام میماندم چون معلوم نبود با چی درمان میشود
__ شاید با اندکی خوشی یا با اندکی آرامی
که روزگار انها را بر من حرام کرده بود))
چشمانم از تاثیر دارو که خورده بودم بسته شد و به خواب عمیق رفتم

**
وقتی بیدار شدم صبح شده بود و آفتاب از پنجره کوچک به اوطاق میتابید
درد ام کم شده بود از جا بلند شده بطرف حمام رفتم و صورت ام را شسته لباسم را با پیراهن دراز کریمی رنگ که گل های مقبول بنفش داشت و فرحناز برایم داده بود تبدیل کردم __
فقط دو جوره لباس داشتم و به نوبت میپوشیدم
نمیخاستم بیرون از اوطاق بروم چون هنوز وحشت دیروز در وجودم باقی بود __
و دیگر تصمیم داشتم به هیچ کاری دست نزنم تا حالم خوب شود اما بازم از مادر اورهان و اینکه با تمام این حال خرابم مجبورم کند کارها انجام بدهم میترسیدم
__

__ بر سر طاقچه خورد نشستم و از پنجره به آسمان بلند و آبی رنگ نگاه میکردم
《 پرواز کبوتر های سفید رنگ که به شکل گروهی بدور جال صاحب شان میگشتند زیبای آسمان را چندین برابر میکرد
{{ شاید حال من و آن پرنده ها یکی بود
هر دو در قید آدم های ظالم ی بودیم که زندگی مان را
به بازی گرفته بودند __
((و تنها یک چیز باعث زنده ماندن مان میشد
از من اورهان
و از آنها پرواز کردن گاه و بیگاه شان __
دلم تنگ شده بود برای تمام روز های که من هم آزادی داشتم
شاید هر چیزی تاوانی دارد
و تاوان عشق ما این انتقام بود
[[انتقام که به ناحق در بین ما فاصله افکند و دل های مارا در مسیر دیگری قرار داد ...

داستان. یار مسافر
قسمت_ سیزدهم

《 درهمین فکر ها و به پای تماشای آسمان آبی رنگ نشسته بودم
که درب اوطاق توسط اورهان باز شد
با دیدنم لبخند بر پهنای صورت زد و نزدیک امده گفت:
(صبحت بخیر دنیا جانم
از سر طاقچه پایین امده و نگاهم را به زمین دوختم و گفتم :
(از خودتم
(درد ات کم تر شده ؟
(ها خوبست
پتنوس به دست داشته اش را بر زمین گذاشت و گفت :
(برایت صبحانه اوردم شیر تازه است بخور کمی حالت بهتر شود
(تشکر اما اشتها ندارم
(دنیا خاهش میکنم باخودت اینتور نکن
نگاه بدی به او انداخته گفتم :
(پس تو بگو چیکار کنم هاا؟ بیبین اورهان خودت میدانی هر چی میکشم از دست تو است
نفس عمیق گرفت و گفت :
(میدانم اما بخدا قسم مجبورم کردی دنیا اصلا تحمل اینکه با کسی دگر باشی را ندارم روزی که گفتن با آن قیس احمق فرار کردی حتی تصورش را کرده نمیتوانی چی حس داشتم
با تحجب و چشمان گرد شده به او دیدم
که چنک به موهای سیاه و موجی اش کشید و ادامه داد :
(دگر چاره ی برایم نمانده بودی عهد شکن استی دنیا روز که به قصد رفتن باتو خداحافظی کردن به یاد داری آن روز وعده وفا دادی اما عهدت راشکسته میخاستی با قیس باشی
دگر تحمل نداشتم و با آوازبلند گفتم :
(آن که عهد شکست تو بودی اورهان من نبودم دقیقا همان روز تو ام به من وعده دادی دوسال بعد برمیگردی وعده دادی خاستگاریم امده مرا از راه راست به خانه ات میاری تو عهد شکن نیستی ؟من استم ؟ هاا بگو بیبینم اصلا تو از دل من چی میدانی ازین که در این سه سال چی کشیدم
با قدم های آرام نزدیکم امد و گفت :
(پس قیس چی میخاست اگر تو همان دنیای من استی چرا با او فرار کردی
با اشک چشم و دل درد مند گفتم :
(قیس خاستگارم بود اما من همیش به آنها جواب رد میدادم چون چشم براه تو بودم با اینکه میدانستم قرار نیست توی سنگ دل بر وعده هایت وفا کنی اما نمیتوانستم جز تو به کسی به چشم معشوق بیبینم

و اتمام حرف مصادف شد با لبخند عمیق اورهان و دستم را کشید که در آغوشش افتادم تمام تنم گر گرفته و رنگم پرید دستش را دور کمرم حلقه کرد و گفت
( یعنی هنوز معشوقت استم
اشک هایم جاری بود و قلبم به لرزه افتاده بود
__مگر غیر ازین بود او نه تنها معشوق و یار بلکه تنها درمان دلم بود
چشمانم را به زمین دوختم که دستش را به زنخم بورده سرم را بلند کرد و به چشمان اشکی ام دیده لبخند آرام زد و گفت:
(تو نمیدانی دنیا چقدر به چی اندازه دوستت دارم

》 و فقط همین یک جمله کافی بود تا هق هق کنم
سرم را روی سینه اش ماندم و اشک هایم به ثانیه نکشیده پیراهنش را تر کرد
موهایم را از روی چادر نوازش داد گفت :
(بسس کن دگه میفهمی تحمل دیدن اشک هایت را ندارم
سرم را بلند کرده به او دیدم و گفتم :
(با اینکه میفهمی از همان روز که تورا دیدم دلیل تمام خنده ها و اشک هایم تواستی چرا اینکار را کردی اورهان چرا تمام تصوراتم را درباره خودت به خاک یکسان کردی
(چون دیگر کاسه صبرم از دوریت لبریز شده بود چون نمیخواستم هیچ بی پدر به تو حتی نگاه کند چون تو فقط مال مه و عشق مه استی و هیچ بنی بشری به تو حق ندارد
اشک هایم را با دستانش پاک کرد و
صورتش را نزدیکم اورده آرام گونه ام را بوسید __
که همزمان ضربان قلبم بالای صد شد دست و دلم لرزید و گونه هایم سرخ و داغ شدن آرام به پیش گوشم شعری زمزمه کرد :

بیایی دل کنم نذر لقایت
بگردانم به سر درد و بلایت
میان پرده های چشم هایم
تماشا خانه ی سازم برایت

و گونه اش را بر گونه ام کشیده ازم فاصله گرفت
به چشمان نیمه بازم نگاهی کرد و نفس عمیق کشید و گفت
(صبحانه ات رابخور که بازار برویم
با تحجب به او دیدم و گفتم :
(بازار چرا ؟
سرش را روی شانه ام ماند و گفت :
(چند دست لباس برایت بگیریم
__نگاه او خیره به صورت من بود و همیک باعث میشد
بر تنم عرق بنشیند و معذب باشم
و با لکنت گفتم
( ض ر ضرور ن یست
(چرا در خانه دلتنگ میشوی بیا برویم
(نخیر مه خوب نیستم بهتر است در خانه بمانم
و از او فاصله گرفته بطرف دگه اوطاق رفتم
گفت:( درست است پس من میروم و برایت لباس میاورم دگه چیزی ضرورت نداری ؟
(نخیرر
نگاه عمیق و کوتاه بر من انداخته با کلمه (خداحافظ از اوطاق بیرون شد
نفس عمیقی گرفتم
__هنوز عطرش در فضای اوطاق بود و به آسانی نمیرفت
دستم را روی گونه ام گذاشته لبخند زدم

گیلاس شیر را با خرما نوشیدم اما از بوردن ظرفش به آشپزخانه میترسیدم ]]
چون مطمعین بودم دشمنی مادر اورهان نظر به رفتار دیشب اورهان بدتر شده بود
بنابراین در خانه ماندن را ترجیع دادم __
اصلا سرگرمی نداشتم و خیلی خسته شده بودم
با خود گفتم
[احمق شدم که با اورهان بازار نرفتم
ورنه حالی خیلی خوش خواهد میگذشت حیف

از بیکاری زیاد به در و دیوار میدیدم تازه فهمیده بود کار کردن هر روزم چقدر خوب بود
__ اما جالب اینجا بود که امروز تقریبا عصر شد اما مادر اورهان به سراغم نیامد
چند دقیقه دراز کشیدم و نفهمیدم چوقت خابم بورد که دروازه تق تق شد
با وحشت از خاب بیدار شدم و مطمعین بودم
مادر اورهان است

[[با عجله چادر بسر کردم و در حالی که از ترس اندامم میلرزید گفتم
(کیست ؟
اما با شنیدن صدای گیرا اوراان که گفت (مه استم آرام گرفتم و در را گشودم
با لبخند زیبای نگاهم کرد و گفت :
(خاب بودی خانم زیبایم ؟
__ازین که مثل سابق به خودش تعلقم میداد در دلم قند آب شد و با ناز گفتم
(خابم بورد چرا دیر کردی؟
لبخندش تبدیل به قهقه شد و داخل آمدا خریطه هارا روی زمین ماند و گفت :
(یعنی آن دل کوچک تو ام برای ما تنگ میشود هاا؟

دروغ چرا اینبار شرمیدم و سرم را پاین انداخته در حال که با انگشتان دستم بازی میکردم گفتم :
(نخیررر اصلا هم
لبخند آرام زد و گفت :
(دروغ گفتن ام فن و هنر میخاهید که تو بلد نیستی دنیا من هههه
چشمانم را در حدقه دور داده لبخند زدم که نگاه خیره ی به من انداخت و گفت :
(اورهان فدای ناز خندیدنت نمیدانی چقدر دلم تنگ خنده هایت است
دلم برای این حرفش ضعف رفت و زود روی زمین نشستم
__ تا در مقابل چشمان او ضعف نرم و زیر نگاه سنگینش گفتم :
(خب چی آوردی ؟
(ههههه هنوزم در حرف تیر کردن نفر اول استی دنیا
خنده ام را بزور قورت داده و گفتم :
(تیر کردن چی میگویی یا من دوباره خاب شوم ؟
(ههه نی نی میگم
تمام محتویات دوخریطه را بر زمین ریخت
__از لباس و چادر گرفته تا لوازم آرایشی و حتی عطر تماما بود
《سه دست پنجابی و یکی پیراهن دراز
《بود با رنگ ها و شکل های بی نظیر

ذوق بچگانه داشتم و با شوق به تمام آنها بارها میدیدم
اما اورهان فقط دست هایش را بغل کرده به من خیره شده بود و هیچی نمیگفت

انگشتان دستم را بصدا در اورده از خیالات بیرونش کردم و گفتم:
(خب در آن پاکت دگه چی است
پاکت را بسوی من گرفت و گفت :
(بعضی خوارکی برایت گرفتم
نظری به داخل پاکت انداختم و توجه ام را پله ی جواری جلب کرد
و لبخند بر لبانم نشست و گفتم :
(واااای اورهان پله ام اوردی ؟
(ههه دختر دیوانه هنوزم خوش داری
به عادت همیشه پاکت پله را بیرون کشیده و مشتم را از آن پر کردم و یک دانه به دهنم مینداختم
امروز بطور ناخودآگاه خوشحال بودم __
شایدم تمام این مهربانی های مرد زندگیم مسبب خوشحالی من بود

(خب دنیا خانوم
(جانممم
با تحجب نگاهم کرد که خودم خجالت کشیده سرم را پاین انداختم که قهقه ی زد و گفت:
(فدای جان گفتنت خانم جان
صدایت میکنم با عشق
جوابم میدهی باجان
همین جان گفتنت جانم
هوایی میکند دل را

__فقط خودم و خدایم میفهمد از شنیدن صدای گیرایش در موقع شعر سرودن برایم چی حسی میداشته باشم
لبخند آرام زدم که گفت :
(میخاهی فلم بیبینیم و پله ام بخوریم
(ها چرا نی
لبخند زد و گفت:( درست است پس بیا
موبایلش را از جیب بیرون کرده اول بر حالت پرواز زد
بعد گفت :
(یک فلم جدید دانلود کردیم همان را میبینیم درست است
(درست است
(پس بیا کنارم بشین
به کنارش با فاصله نشستم و فلم را پلی کرد
فلم نسبتا زیبا و عاشقانه ی را با هم دیدیم__

وقتی تمام شد خمازه ی کشیدم که نگاهی به صورتم انداخت و گفت :
(خسته شدی ؟
(نخیر بسیار یک فلم زببا بود
(اما نه به زیبایی تو
دوباره لبخند مهمان لبانم شد و گفتم :
(باز رومانتیک شدی اورهان
ههه
(با تو فقط میچسپد رفتن تا به قعر عاشقی
ورنه در باب هوس بازی که آدم قحط نیست
(ههه شاعرم شدی ؟
(ها مگر میشود چشم مست تو را بیبینم و شاعر نشوم
لبخندم عمیق تر شد و گفت:
(ههه من بروم به فرحناز میگم برت غذا بیارد که استراحت کنی
سری تکان دادم که بلند شد و میخاست به طرف در برود که گفتم
(اوررهان
(جانم
از جایم بلند شده و گفتم :
(تشکرر بخاطر همه چیز
لبخند زد و گفت :
(گفتم که قابلت را ندارد نفس اورهان
بوسه از گونه ام گرفت لبخند زدو گفت :
(ای هم به خاطر که منت دارم نباشی
(هههه درست است
با خنده از اوطاق بیرون شد
حالت وصف نشدنی داشتم
با او بودن به تمام دنیا می آرزید
لبخند از لبم پس نمیشد و در دلم کیلو کیلو قند آب میشد لباس های که اورده بود یک یکی تماشا کرده منظم در الماری ماندم
فرحناز برایم غذای شب را اورد اورا خورده به خاب رفتم لایک وکمنت کنین ادامه دارد

Adresse

Stuttgart
71691

Telefon

+4915214621737

Webseite

Benachrichtigungen

Lassen Sie sich von uns eine E-Mail senden und seien Sie der erste der Neuigkeiten und Aktionen von آرزوهای نا تمام erfährt. Ihre E-Mail-Adresse wird nicht für andere Zwecke verwendet und Sie können sich jederzeit abmelden.

Teilen